پاكيزه ( 1 ) بى نفسى ؟ آوردى چيزى منكر .
گفت نگفتم تو را كه تو نتوانى با من صبر كردن ؟
گفت اگر بپرسم تو را از چيزى پس از اين ، با من صحبت مكن ( 2 ) برسيدى از نزديك من به عذر ( 3 ) .
برفتند تا آمدند به اهل ديهى ( 4 ) طعام خواستند از اهلش ، منع كردند از ميزبانى ( 5 ) ايشان ، يافتند در آن جا ديوارى كه ويران ( 6 ) خواست شدن ، راست باز كرد ( 7 ) گفت : اگر خواهى فراگيرى بر او مزدى .
[ ا - ر ]
گفت اين جداى است ميان من و تو ، خبر دهم ( 8 ) به تأويل آنچه نتوانستى بر آن صبر كردن .
امّا كشتى بود درويشان را كه كار مىكردند در دريا ، خواستم تا آن را عيبناك كنم ، و بود از پس ايشان پادشاهى كه مىگرفت هر كشتى را به زور .
امّا غلام ، بودند پدر و مادرش مؤمن ، ترسيديم كه در ايشان پوشد ( 9 ) عصيان و كفر .
خواستيم كه بدل دهد
هامش
( 1 ) . آب را .
( 2 ) . آب ، آط : سخن مكن ، آج ، لب : سخن مگوى .
( 3 ) . آب : عذرى .
( 4 ) . آب ، آط ، لب : دهى .
( 5 ) . آب ، آط : ايشان از مهمانى .
( 6 ) . آط : بيران .
( 7 ) . آط آن را .
( 8 ) . آب ، آط ، آج ، لب تو را .
( 9 ) . آب : پوشند ، لب : تو شد .