جدا كردند و در چاه افگندند و روى من به تپنچه ( 1 ) سياه كردند و مرا در بيابان سنگسار كردند و در « من يزيد » چنان كه بندگان را فروشند ، بفروختند و چنان كه اسيران را از شهرى به شهرى ( 2 ) برند بر شتر ( 3 ) مرا مىبرند ( 4 ) .
كعب الاحبار گويد : چون يوسف اين مىگفت از پس پشت او هاتفى آواز داد :
وَ اصْبِرْ وَما صَبْرُكَ إِلَّا بِاللَّه ( 5 ) . مالك ذعر ( 6 ) باز نگريد او را بر شتر نديد ، گفت :
آه ( 7 ) ! آن كه گفتند اين غلام گريزنده است ، راست گفتند . آنگه در كاروان افتاد و بانگ مىكرد و يوسف را طلب مىكرد و مىگفت : اين غلام را كه بخريدم بگريخت و با خانهء اهل خود رفت . آنگه در آن ميانهء طلب كردن برسيدند ( 8 ) او را ديدند بر سر آن گور ، آمدند و او را بگرفتند و بزدند و گفتند : ما را باور نبود از آنچه ما را گفتند كه تو گريزندهاى تا بديديم تو را كه بگريختى . او گفت : من نگريختم و لكن اين گور مادر من است چون بديدم خواستم تا آن را زيارتى كنم ( 9 ) . باورش نداشتند و بندى گران بياوردند و بر پاى او نهادند و او را بر شتر نشاندند و به مصر آوردند ( 10 ) .
مالك ذعر ( 11 ) گفت : ما به هيچ منزل فرود نيامديم و الَّا بركت او بر من و رحل من و مال من پديد آمد ، و به بامداد و شبانگاه مىشنيدم كه فريشتگان بر او سلام مىكردند ، آواز ايشان مىشنيدم و شخصان ( 12 ) نمىديدم ، و تا در راه بوديم هر روز ابرى سپيد بيامدى و بر بالاى سر او بايستادى و او را سايه مىكردى . چون برفتى با او برفتى و چون بايستادى با او بايستادى .
چون در شهر آمدند مالك ذعر او را به گرماوه برد و برآورد و جامهاى نو كرد
هامش
( 1 ) . آج ، لب : طپانچه .
( 2 ) . آو ، آب ، آز ، آج ، لب : از شهر به شهرى ، بم : از شهر به شهر .
( 3 ) . همهء نسخه بدلها : ندارد .
( 4 ) . لب : مىبردند .
( 5 ) . سورهء نحل ( 16 ) آيهء 127 .
( 6 ) . قم : مالك به ذعر ، آو ، بم ، آب ، آز ، آج ، لب : مالك زعر .
( 7 ) . همهء نسخه بدلها بجز قم : ندارد .
( 8 ) . آو ، آب ، آز : در آن ميان برسيدند ، بم ، آج ، لب : در آن ميان پرسيدند .
( 9 ) . آج ، لب : خواستم كه زيارت كنم آن را .
( 10 ) . همهء نسخه بدلها بجز قم : بردند .
( 11 ) . بم ، آب ، آز ، آج ، لب : زعر .
( 12 ) . قم : شخصشان ، ديگر نسخه بدلها : شخصشان .