يوسف را با ايشان بفرستاد .
راويان اخبار گويند سدّى و عبد اللَّه عبّاس و عبد اللَّه مسعود و كعب الاحبار و حسن بصرى به اختلاف الفاظ و اتّفاق معانى ، كه : چون برادران يوسف را از پدر بخواستند ( 1 ) به حيلت و دستان ، و پدر ايشان را گفت : من ترسم كه او را گرگ بخورد ، ايشان گفتند : گرگ او را چگونه بخورد ! و نحن عصبة ، و ما ، ده مرد با اوايم و شمعون با ماست . و او مردى بود كه چون خشم گرفتى نعرهاى بزدى ( 2 ) هيچيز ( 3 ) نبودى از حيوانات كه آواز او بشنيدى نه بيوفتادى ( 4 ) ، و اگر آبستنى ( 5 ) بودى بچّه بيفگندى - و يهودا در ميان ماست و او چون خشم گرفتى ( 6 ) شير را بدريدى از هم ( 7 ) .
چون يعقوب - عليه السّلام - از ايشان چون ( 8 ) اين سخن بشنيد ساكن شد ، يوسف - عليه السّلام - بيامد و پيش پدر بايستاد و گفت : اى پدر مرا با برادران بفرست ، يعقوب گفت : تو را مىبايد ؟ گفت : آرى .
گفت : دستورى دادم . چون روز ديگر ( 9 ) بود ، يوسف - عليه السّلام - جامه در پوشيد و كمر بر بست و قضيب به دست گرفت و بيرون شد با برادران . يعقوب - عليه السّلام - سلَّهاى بگرفت و آن بندى كه ابراهيم زاد اسحاق - عليهما السّلام - در آن جا نهادى و چند گونه طعام ( 10 ) براى يوسف در آن جا نهاد ( 11 ) و فرزندان را وصايت خير كرد به يوسف و گفت : اى فرزندان من ! اين پسرك من يوسف امانت است از من به شما ، از خداى بترسى و در او هيچ خيانت مكنى . به خداى بر شما كه اگر گرسنه شود طعامش دهى و اگر آب خواهد ( 12 ) آبش دهى و بر او شفقت و مهربانى كنى ( 13 ) و او را رها مكنى و از چشم فرو مگذارى ( 14 ) و در رفتن بر او رنج منهى . گفتند : يا پدر او ما را برادر است و ما
هامش
( 1 ) . آو ، آب ، بم و .
( 2 ) . آو ، آب ، بم ، لب ، آز ، آج و نعره زدى .
( 3 ) . همهء نسخه بدلها : هيچ چيز .
( 4 ) . همهء نسخه بدلها : و الَّا بيفتادى .
( 5 ) . همهء نسخه بدلها : آبستن .
( 6 ) . همهء نسخه بدلها : گيرد .
( 7 ) . همهء نسخه بدلها : شير را از هم به درد .
( 8 ) . همهء نسخه بدلها : ندارد .
( 9 ) . همه نسخه بدلها : دگر روز .
( 10 ) . همهء نسخه بدلها : براى يوسف چند گونه طعام .
( 11 ) . آو ، بم ببجارد ، آب ، آز بجارد .
( 12 ) . آج ، لب : تشنه باشد .
( 13 ) . همهء نسخه بدلها : به جاى آرى .
( 14 ) . آو : نگزارى ، آب ، آز : نگزاريد .