بنابر اين يقين كردند كه از هر جهة راه بر ايشان بسته و خواربار نيز به دشوارى مىتوانند فراهم آورند .
مرگ دندانهاى خود را براى آنان تيز كرده بود .
از اين رو خود را باختند و صليبهاى خويش را شكستند و شيطان از گمراه كردنشان در گذشت .
ناچار به ملك كامل و ملك اشرف نامه نگاشتند و امان خواستند تا شهر دمياط را بلا عوض تسليم مسلمانان كنند .
در حينى كه نامهها و پيامهائى رد و بدل مىشد ، گروه انبوهى از سوى دمياط فرا رسيدند كه گرد و غبار بسيار و غوغا و همهمه و هياهوى بلندى بر پا كرده بودند .
مسلمانان نخست گمان بردند كه نيروهاى كمكى براى فرنگيان رسيده است .
ولى بعد دريافتند كه او ملك معظم عيسى ، فرمانرواى دمشق است كه با لشكريان خود فراز آمده است .
ملك معظم ، همچنان كه پيش از اين گفتيم ، راه خود را از سوى دمياط انداخته بود .
به رسيدن آنان ، مسلمانان پشتگرمى يافتند و سستى و زبونى فرنگيان افزون گرديد .
سرانجام فرنگيان گفت و گوى صلح را بدين قرار پايان دادند كه شهر دمياط را تسليم مسلمانان كنند .
لذا در تاريخ هفتم ماه رجب سال 618 ترتيب صلح را دادند و در اين باره عهد و پيمانهائى بستند و سوگندهائى ياد كردند .
آنگاه فرمانروايان ، كنتها و سرداران فرنگى ، مانند
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 58
مساهمون: ابن الأثير
ص٥٨