ولى زنش به او گفت :
« بايد به اين وضع راضى باشى و گرنه خود بهتر مىدانى كه عاقبت كار چه خواهد شد ؟ » گفت :
« من به اين كار رضايت نمىدهم . »
ملكه هم او را به شهر ديگرى منتقل كرد و او را در آن جا بازداشت نمود و كسى را بر وى گماشت كه نگذارد از جاى خود حركت كند .
آنگاه كسى را به شهر النها فرستاد و دو مرد را احضار كرد كه وصف زيبائى آنها را شنيده بود .
با يكى از آنها ازدواج كرد .
اين مرد با آن ملكه اندك مدتى به سر برد . بعد ملكه از او جدا شد و مرد ديگرى را از شهر گنجه فرا خواند .
چون اين مرد مسلمان بود ملكه از او خواست كه به دين مسيح در آيد تا با وى زناشوئى كند .
ولى آن مرد بدين كار تن در نداد و ملكه سرانجام بر آن شد كه به مسلمانى وى رضايت دهد و به عقد وى در آيد .
در اين هنگام گروهى از سرداران وى ، كه ايوانى ، سپهسالار گرجى ، نيز جزو آنان بود ، با ملكه به مخالفت برخاستند و به دو گفتند :
« تو با كارى كه مىكنى ما را ميان فرمانروايان رسوا كردى و حالا هم مىخواهى با يك مسلمان ازدواج كنى ، و اين كارى است كه ما هرگز زير بارش نخواهيم رفت . »
اين مسئله ميان ايشان هنوز حل نشده و آن مرد گنجوى هم نزدشان است و گرايش به مذهب مسيح را نمىپذيرد .
آن ملكه نيز او را دوست دارد .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 256
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٥٦