« من » شايد كه تبعيض را باشد و شايد ( 1 ) كه تبيين را بود .
قوله تعالى : * ( وَحاجَّه قَوْمُه ) * ، محاجّت مخاصمت باشد و حجّت انگيختن بر يكديگر ، يقال : حاججته فحججته ، أى ناظرته و جادلته فغلبته ، و محاجّه و مجادله ايشان با او آنگه بود كه او بر آن بتان [ 89 - پ ] استخفاف كردى و رسن در پاى ( 2 ) ايشان بستى و ايشان را در زمين مىكشيدى ( 3 ) و به در زمين مىكشيدى ( 4 ) و به كنار آب آوردى و به تهكّم و سخريّت گفتى : آب باز خورى ( 5 ) چنان كه در روز كسر اصنام گفت : « ما لكم لا تأكلون » ، ايشان با او خصومت كردند در اين معنى ، او جواب داد كه : * ( أَ تُحاجُّونِّي فِي اللَّه ) * ، جمله قرّاء خواندند به تشديد نون براى آن كه « تحاجّونني » بوده است ادغام كردند « نون » را در يكديگر ( 6 ) تا « نونى » مشدّد شد ، و اين بر اصل خود باشد .
و اهل مدينه به تخفيف « نون » خواندند تخفيف را براى آن كه « جيم » هم مشدّد بود و يك « نون » بيفگندند ، و آن كه بيفگنده باشد ( 7 ) نون دوم بود براى تكرار را و تكرار در دوم باشد و تثقيل براى تكرار است و اين چنان باشد كه « نون » از ليتني بيفگنند و گويند : « ليتي » چنان كه گفت :
ليتي اصادقه و افقد بعض مالي
و بعضى اهل لغت گفتند : حذف اين « نون » لغت غطفان است ( 8 ) و بعضى گفتند : « نون » اوّل بيفگندند - چنان كه شاعر گفت : ( 9 )
أ بالموت الَّذي لا بدّ انّى
ملاق لا اباك تخوّفيني ( 10 )
و كسائى خواند و عيسى : « هداني » به ( 11 ) اماله ، و باقى ( 12 ) به تفخيم . حجّت
هامش
( 1 ) . مج ، مت : نشايد .
( 2 ) . مل در گردن و پاى .
( 4 - 3 ) . مج ، وز ، مت : بستى و او بر زمين كشيدى .
( 5 ) . آج ، لب : بازخوريد .
( 6 ) . مج ، وز ، مت ، لت ، مر : يك نون را در ديگر .
( 7 ) . مل : باشد .
( 8 ) . اساس ، آج ، لب ، بم ، آف ، آن : عطا است ، با توجه به مج و ديگر نسخهها ، كذا در شعرانى ، تبيان تصحيح شد .
( 9 ) . مج ، وز ، مت ، مل شعر .
( 10 ) . اساس ، بم ، آف ، آن : تخوفتنى ، با توجه به مج و ديگر نسخه بدلها و كذا شعرانى ، تبيان ، مجمع البيان تصحيح شد .
( 11 ) . آن : با .
( 12 ) . مج ، وز ، مت ، مل ، لت ، مر قرّا .