اوييم ( 1 ) من قوله : * ( ثُمَّ قَضى أَجَلًا وَأَجَلٌ مُسَمًّى عِنْدَه ) * ، تفسير بر آن داد كه أجل اوّل وقت قتل است يا مرگ به غرق و هدم ، و أجل دوم آن وقت است كه خداى داند كه اگر بنكشتندى او را يا به آن آفت بنمردى تا به آن وقت بماندى ، و دگر به اين آيت تمسّك كردند ( 2 ) كه گفت : وَأَنْفِقُوا مِنْ ما رَزَقْناكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ فَيَقُولَ رَبِّ لَوْ لا أَخَّرْتَنِي إِلى أَجَلٍ قَرِيبٍ ( 3 ) ، و جواب از آن آيت آن است كه گفته شد از اقوال مفسّران كه : يكى أجل مرگ است و يكى أجل حيات - بر اختلافى كه رفت . و جواب از اين آيت دوم آن است كه : اين را خداى تعالى بر مجاز أجل خواند ، و كذلك قوله : وَيُؤَخِّرَكُمْ إِلى أَجَلٍ مُسَمًّى ( 4 ) ، و قرآن از مجاز خالى نيست .
امّا تبقية المقتول ، و آن كه او را اگر بنكشتندى بماندى يا در حال به مردى قطع نيست بر هيچ دو ، [ و ] ( 5 ) هر دو مجوّز است ، چنان كه يكى از ما ( 6 ) هر ساعت و هر وقت مجوّز است و ممكن كه بميرد يا بماند ، چه اين به مصلحت تعلَّق دارد و روا بود كه مصلحت او ( 7 ) مرگ باشد يا زندگانى باشد و ما را به آن طريقى نيست . پس قطع كردن بر او محال باشد ، بل روا بود كه مصلحت در حيات بود او را خداى تبقيه كندش ، و روا بود كه در اخترام بود او را وفاتش دهد پس قطع را وجهى نبود و اگر چنان بودى كه آن را كه بكشند ( 8 ) اگر او را بنكشتندى لا محال هم در حال به مردى واجب كردى كه آن كس كه او جمله چهار پاى او را ( 9 ) به ظلم بكشتى بايستى تا ( 10 ) منعم ( 11 ) بودى بر او و احسان كرده بودى ( 12 ) و او را شكر او واجب بودى ، چه اگر او ( 13 ) بنكشتى در حال به مردى ( 14 ) و تلف شدى بر وى و خلاف اين معلوم است و ما دانيم بضرورت كه ( 15 ) مستحقّ ذم و عقوبت و لعنت باشد از ما و از خداى تعالى دگر واجب
هامش
( 1 ) . مج ، وز ، مت : در آنيم .
( 2 ) . مج ، وز ، مت ، لت : كرد .
( 3 ) . سورهء منافقون ( 63 ) آيهء 10 .
( 4 ) . سورهء ابراهيم ( 14 ) آيهء 10 .
( 5 ) . اساس : ندارد ، با توجّه به مج افزوده شد .
( 6 ) . آج ، لب : از ما يكى .
( 7 ) . مج ، وز ، مت ، لت : كه او را مصلحت .
( 8 ) . مت : بكشتند .
( 9 ) . مج ، وز ، مت ، لت : چهار پاى كسى را .
( 10 ) . مج ، وز ، مت : كه .
( 11 ) . مج ، مت : متعجب .
( 12 ) . آج ، لب ، لت بر او .
( 13 ) . آف را .
( 14 ) . مج ، وز ، مت ، لت : بمردندى .
( 15 ) . مج ، وز ، مت ، لت او .