و رها كردندى و به ركوب و موى و شير او انتفاع نگرفتندى ، و بار بر او ننهادندى جز مردان ، و ( 1 ) بر زنان حرام بودى . چون به مردى مردان و زنان او را بخوردندى ( 2 ) .
امّا « سائبه » آن بودى كه مردى شتر خويش ( 3 ) از مال خود جدا كردى ، چنان كه يكى از ما وقفى كند ، و به سدنهء كعبه دادى و گفتى : اين را نگاهدار تا رهگذريانى كه فرو مانند بر او نشينند ، و اگر بكشتندى گوشت او جز رهگذرى نخوردى ، و شير او هم ابناء سبيل خوردندى . و بعضى دگر گفتند : « سايبه » ( 4 ) آن بودى كه در جاهليّت كسى نذر كردى كه : اگر از سفر باز آيد يا از بيمارى به شود ، شترى را يا بيشتر به سايبه كند ، يعنى آزاد كند [ 44 - ر ] از ركوب و بار نهادن . چون مراد او حاصل شدى ، شتر را سايبه كردى و فرو گذاشتى تا هر كجا خواستى رفتى و كس او را از آب و گياه منع نكردى ، بمثابت آن كه مردى بندهاى آزاد كند و از ولاى او بيزار ( 5 ) شود و از جريرهء او تبرّا كند ، نه ولايش او را باشد نه جريرهيش ( 6 ) بر او بود ، آن برده را سايبه خوانند ، و تأنيث شايد كه با رقبه شود اين جا ( 7 ) با نفس چون برده ( 8 ) باشد ، و گفتند :
سايبه به معنى مسيّبه است ، فاعله به معنى مفعوله ، كقولهم : ماء دافق ، و عيشة راضية ، و اگر بر ظاهر خود رها كنند نيك است و با اين حاجت نيست ( 9 ) ، سيّبتها فسابت ( 10 ) ، أى اهملتها و خلَّيتها فسارت و صارت كذلك .
امّا « وصيله » گوسپندى كه هفت بطن بزايد ، اگر هفتم نر باشد بكشند و به هدى بتان كنند ، و اگر به يك شكم نرى و مادهاى باشد ، نكشند ( 11 ) و گويند : وصلت اخاها ، پيوست با برادرش . پس اين فعليه باشد به معنى فاعله .
هامش
( 1 ) . وز ، مج ، آج ، لب ، لت او .
( 2 ) . مج ، لب : نخوردندى .
( 3 ) . مج ، بر خويشتن ، وز : خويشتن .
( 4 ) . اساس ، آج ، لب ، بم ، آف : ابناء السّبيل ، با توجّه به مج ، وز تصحيح شد .
( 5 ) . آج ، لب : آزاد .
( 6 ) . مج ، مت : جريرتش .
( 7 ) . مج ، وز ، مت ، لت يا .
( 8 ) . مج ، وز ، مت ، لت بنده ، آج : چون به بردهاى شده باشد .
( 9 ) . مج ، وز ، آج ، مت براى آن كه .
( 10 ) . اساس : فسابته ، با توجّه به مج ، وز تصحيح شد .
( 11 ) . مج ، مت ، لب ، آف ، بم : بكشند .