همانا ندانست ( 1 ) اين ( 2 ) مسأله ، كسى برفت و او را باز گفت . نگاه كردم ، مىآمد درّه ( 3 ) برگرفته و علاني بها و مرا به درّه بزد و گفت : در حرم صيد كشى ( 4 ) و حاكم را در حكومت متّهم دارى ، ندانى ( 5 ) كه خداى تعالى گفت : * ( يَحْكُمُ بِه ذَوا عَدْلٍ مِنْكُمْ ) * ، فهذا عبد الرّحمن و انا عمر ، من براى [ آن ] ( 6 ) با عبد الرّحمن عوف باز گفتم تا به دو ( 7 ) عدل حكم كرده باشيم ( 8 ) دو عدل فقيه در [ او ] ( 9 ) حكم كنند به قيمت عدل .
و خلاف كردند در آن كه به قيمت كجا بايد كه ( 10 ) قيمت كنند صيد را . ابراهيم نخعى گفت و حمّاد و ابو حنيفه و ابو يوسف و محمّد : به قيمت آن جايگاه كه در او اصابت صيد بوده باشد ، و اگر به خراسان بود يا به شهرى ديگر . و شافعى گفت و دگر فقها : به قيمت مكّه بايد . و نيز خلاف كردند در آن كه اين طعام كجا بدهد ( 11 ) ، بعضى گفتند : به مكّه بايد دادن ، و اين قول عطاست و مذهب شافعى .
* ( هَدْياً بالِغَ الْكَعْبَةِ ) * ، نصب او بر مصدر است لا من لفظ الفعل ، و روا بود كه مصدرى بود محذوف الفعل ، و التّقدير يهدى به الى بيت اللَّه هديا . و گفتهاند : بر حال است ، و * ( بالِغَ الْكَعْبَةِ ) * ، صفت « هدى » است ، و اگر چه صورت معرفه دارد به اضافه با معرفت بر تقدير انفصال است ، براى آن كه اضافه نه حقيقى است ، و تقدير آن است كه : هديا بالغا الكعبة ، كقولهم : مررت برجل ضارب زيد ، و التّقدير : ضارب زيدا ، و قولهم : هذا رجل حسن الوجه ، أى حسن وجهه . و « هدى » بايد كه به صفت اضحيّت باشد ، تمام خلق بىعيب . و شافعى گفت : روا باشد كه به صفت اضحيّت نبود ، تا اگر مرغى باشد روا بود . و ابو على گفت : خونى [ بايد ] ( 12 ) ، هر چه باشد . امّا لفظ « نعم » اطلاق بر شتر و گاو و گوسپند كنند .
هامش
( 1 ) . مج ، مت ، وز : بدانست .
( 2 ) . مج ، مت ، وز ، لت ، مر : آن .
( 3 ) . مج ، مت ، آن : در ره : آف ، مر : درّه .
( 4 ) . مج ، مت ، آج ، لب : كنى .
( 5 ) . مج ، مت ، وز : بدانى .
( 6 ) . اساس : ندارد ، با توجّه به مج افزوده شد .
( 7 ) . مج ، مت ، وز : در دل .
( 8 ) . مج ، مت ، وز ، آج ، لب : باشم .
( 9 ) . اساس ، مج ، مت ، وز : ندارد ، با توجّه به آج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد .
( 10 ) . مر : تا كه .
( 11 ) . آج ، لب : بدهند .
( 12 ) . اساس : ندارد ، مر : باشد ، با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد .