تركت النّبيذ لاهل النّبيذ
و صرت حليفا لمن عابه
شرابا يدنّس عرض الفتى
و يفتح للشّر ابوابه
قوله : * ( إِنَّمَا الْخَمْرُ ) * ، بيان كرديم كه اصل خمر ستر و پوشيدن باشد ( 1 ) و براى آن خمر خوانند آن را كه با خمر ، عقل مخامره و مخالطه كند باز پوشد آن را ، و دخل في خمار النّاس اذا دخل في سوادهم و خمير گويند اين عجين را كه باز پوشد ( 2 ) تا بر آيد ، و خامره الحزن اذا خالطه مستترا في قلبه ، و الخمار المقنعة ، و الخمار ما يأخذ من الصّداع عقيب الخمر ، و بر اين قياس هر چه مستى كند از هر نوع كه باشد آن را خمر خوانند و در تحت نهى آيد .
* ( وَالْمَيْسِرُ ) * ، نامى باشد جامع ( 3 ) جملهء انواع قمار را و آن را كه در قمار شود [ او را يسر خوانند و آن كه در قمار نشود او را برم خوانند و باقر عليه السلام گفت همه انواع قمار در اين ( 4 ) شود ] ( 5 ) تا بازى كردن كودكان به جوز و كعب و نرد و شطرنج ( 6 ) همه در اين شود و اشتقاق او از تيسير كار جزور باشد به اجتماع ايشان بر قمار بر او ، « و اليسر ، آسانى باشد و « عسر » دشخوارى ، و « يسار » دست فراخى باشد [ و يسار دست چپ باشد ] براى آن كه چون به او استعانت كنند در كارى كار برآيد و خوار شود ، و ذهب يسرة خلاف يمنة ( 7 ) .
و أنصاب ، جمع نصب باشد و آن بتان باشند كه آن ( 8 ) را نصب كنند براى عبادت ، و « نصب » رنج باشد و « نصاب » دستهء كارد بود و نصب عداوت اظهار او باشد ، قال الاعشى :
و ( 9 ) ذا النّصب المنصوب لا تنسكنّه
و لا تعبد الشّيطان و اللَّه فاعبدا
* ( وَالأَزْلامُ ) * ، تيرهايى باشد كه ايشان قمار بازند به آن واحدش زلم
هامش
( 1 ) . آج ، لب : بود .
( 2 ) . آج ، لب كه .
( 3 ) . آج ، لب با .
( 4 ) . آج ، لب او .
( 5 ) . اساس : ندارد ، با توجه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد .
( 6 ) . وز : شرنج .
( 7 ) . بم ، آف : ثمنه .
( 8 ) . مج ، مت ، وز ، لت : ايشان .
( 9 ) . بم ، آف ، آن : اذا .