انا المحسن و هذا الحسين
، به عزّت و جلال من كه هيچ بنده نباشد كه پيش من آيد و چند دانه سپند ( 1 ) بغض اينان در دل دارد و الَّا به دوزخش برم ( 2 ) و باك ندارد ( 3 ) .
اى آدم اينان صفوت منند از خلق من . به اينان نجات دهم و به اينان هلاك كنم چون تو را به من حاجتى باشد به اينان توسّل كن و اينان را وسيله و شفاعت ساز به من ، پس رسول - عليه السّلام - گفت ما سفينهء نجاتايم هر كه در او نشيند نجات يابد و هر كه از آن بگردد هلاك شود هر كه را به خداى ( 4 ) حاجتى باشد بايد كه به ما توسّل كند به خداى تعالى و شاعر گويد ( 5 ) :
يا خمسة ما كان يأتي بيتهم ( 6 )
جبرئيل الَّا بالكتاب المنزل
[ فبذكركم ] ( 7 ) بين العباد تشرّفي
و بحبّكم يوم المعاد توسّلي
و صاحب رحمه اللَّه نقش نگين خود اين بيت كرد .
على اللَّه توكّلت و بالخمس توسّلت ( 8 )
و ديگرى گفت ( 9 ) :
على اللَّه فى كلّ الامور توكّلي
و بالخمس اصحاب العباء توسّلي
ابو هارون العبدىّ روايت كند ( 10 ) از ابو سعيد الخدرىّ كه رسول - صلَّى اللَّه عليه و ( 11 ) آله - گفت چون از خداى چيزى خواهى ( 12 ) براى من وسيله بخواهى ( 13 ) از خداى تعالى ما گفتيم اى ( 14 ) رسول اللَّه وسيله چه باشد ؟ گفت آن درجهء من است [ 386 - پ ] در بهشت و آن هزار پايه است ميان اين پايه ( 15 ) و ( 16 ) آن پايه تاختن اسپى نيك ( 17 ) روست يك ماهه ، يك پايه از جوهر است و يكى از زبرجد 1 » يكى از ياقوت ( 19 ) يكى از زر و يكى از سيم
هامش
( 1 ) . وز ، تب ، آج ، لب ، مر : سپند دانه ، لت : سپندان دانه .
( 2 ) . لت : فرستم .
( 3 ) . وز ، تب ، آج ، لب ، مر : ندارم .
( 4 ) . آج ، لب : خدا .
( 9 - 8 - 5 ) . تب شعر .
( 6 ) . وز ، آج ، لب ، مر : بينهم .
( 7 ) . اساس : ندارد ، از آج افزوده شد .
( 10 ) . مر : كرد .
( 11 ) . وز ، تب على .
( 12 ) . مر ، لت : خواهيد .
( 13 ) . مر ، لت : بخواهيد .
( 14 ) . مر : يا .
( 15 ) . لب : ثا .
( 16 ) . وز ، تب ، آج ، لب ، مر ، لت ! تا .
( 17 ) . مر : نيز .
( 18 ) . وز : دو .
( 19 ) . وز ، تب ، آج ، لب ، مر ، لت و .