عليه السّلام - يك روز به در سراى رسول آمد و دستورى خواست . دستورى داد و گفت : درآى . او بر در سراى مىاستاد ( 1 ) و در نمىآمد . رسول - عليه السّلام - گفت :
چرا در نمىآيى پس از آن كه دستورى يافتى ( 2 ) ؟ گفت : يا رسول اللَّه همچنين است كه گفتى و لكن ما در سرايى نرويم كه در آن جا صورت باشد يا سگ باشد .
رسول - عليه السّلام - بفرمود تا بنگريدند سگ بچّهاى در بعضى خانهها بود بفرمود تا بيرون كردند .
و روايت كردهاند از امير المؤمنين على - عليه السّلام - كه او گفت از رسول - عليه السّلام شنيدم كه گفت : فرشتگان ( 3 ) در سراى نشوند كه در آن جا صورت باشد يا سگ ( 4 ) يا جنب . پس ابو رافع گفت : رسول - عليه السّلام - مرا فرمود تا سگان مدينه را بكشم برفتم و در مدينه بگشتم و هر سگ ( 5 ) كه ديدم بكشتم و ( 6 ) بالاى مدينه برفتم زنى سگى داشت كه حراست كردى براى او ، مرا رحمت ( 7 ) آمد ، آن سگ را رها كردم و باز آمدم و رسول را - عليه السّلام خبر دادم مرا گفت : برو و او را ( 8 ) نيز بكش بيامدم و آن سگ را بكشتم .
عبد اللَّه عمر گفت : از رسول شنيدم - عليه السّلام - كه مىگفت به آواز بلند كه :
اقتلوا الكلاب
، سگان را بكشيد ( 9 ) . و ما سگان را مىكشتيم تا زن ( 10 ) اعرابى در مدينه آمدى با سگى به رهگذر ، آن سگ را بكشتنى ( 11 ) .
و ابو هريره روايت كرد از رسول - عليه السّلام - كه او گفت :
لا يحلّ ثمن الكلب و لا حلوان الكاهن و لا مهر البغىّ و نهى عن اقتنائها و امساكها و امر به غسل الاناء من ولوغها ثلث مرّات احديهنّ بالتّراب ،
گفت : حلال نباشد بهاى سگ و مزد ( 12 ) فال گو و مهر زنا كننده ، و ما را نهى كرد از سگ داشتن و فرمود كه انا بشوييم ( 13 ) از دهن او
هامش
( 1 ) . وز ، تب ، لب ، مر ، لت : مىايستاد .
( 2 ) . مر : دادم .
( 3 ) . لت : فرشتهها .
( 4 ) . آج ، لب : ندارد .
( 5 ) . مر را .
( 6 ) . مر ، لت به .
( 7 ) . مر ، لت : رحم .
( 8 ) . مر : و آن سگ را .
( 9 ) . آج ، لب : بكشى .
( 10 ) . مر : هر .
( 11 ) . كذا در اساس و مت ، وز ، آج ، لب : بكشتى ، تب ، مر : بكشتندى ، لت : بكشتند .
( 12 ) . آج ، لب : ندارد .
( 13 ) . تب ، آج ، لب : بشويم .