كشتن . ما تيغ برداشتيم و در يكديگر نهاديم تا هفتاد هزار مرد كشته شد ( 1 ) در طاعت خداى - عزّ و جلّ - تا از ما راضى شد . ثابت بن قيس بن شمّاس حاضر بود ، گفت : و اللَّه كه اگر رسول - عليه السّلام - مى ( 2 ) فرمايد كه خود را بكش ، من در كشتن خود هيچ توقّف نكنم ، و خداى تعالى از من داند كه راست مىگويم ، خداى تعالى اين آيت فرستاد و آيت ديگر كه از پس آن است الى قوله : * ( إِلَّا قَلِيلٌ ) * ( 3 ) ، يعنى ثابت بن قيس بن شمّاس .
مجاهد و شعبي گفتند : آيت در بشر منافق آمد و آن مرد جهود كه به حكومت پيش رسول رفتند و عمر او را بكشت - و قصّهء آن برفت .
قوله : * ( فَلا وَرَبِّكَ ) * در « لا » چند قول گفتند : بعضى گفتند معنى آن است كه :
ليس الأمر كما زعموا ، اين كار نه چنان است كه ايشان گفتند .
قولى دگر آن است كه : « لا » ايذان و اخبار مىكند به آن كه از پس او نفى خواهد آمدن ، و هو قوله : * ( لا يُؤْمِنُونَ ) * ، چنان كه ما گوييم : نه چنين نيست ، آنگه گفت : * ( وَرَبِّكَ ) * ، قسم از سر گرفت ، وَلا يُؤْمِنُونَ ، به جواب قسم كرد و آن « لا » در پيش افگند تا تنبيه باشد بر اين نفى و مؤكّد اين بود .
قولى دگر آن است كه : « لا » صله است ، نحو قوله : لا أُقْسِمُ بِيَوْمِ الْقِيامَةِ ( 4 ) - و هذا أضعف الوجوه .
حق تعالى گفت : نه چنين نيست ( 5 ) كه ايشان گمان بردند به خداى تو كه ايشان ايمان نياورده باشند ، و ايمان ايشان درست نباشد تا آنگه كه تو را به حاكم كنند در آن خلافى [ 323 - پ ] كه ميان ايشان باشد ، آنگه به آن حكم كه تو كرده باشى راضى باشند ، و در نفس خود از آن حرجى و ضيقى نيابند . و قوله : * ( شَجَرَ ) * ، أى اختلف و تشاجر الرّجلان إذا اختلفا و تخاصما ، و درخت را شجر براى اين خوانند لالتفاف اغصانه ، و الشّجير الخصيم ، قال ( 6 ) :
ألفيتني هشّ اليدي
ن بمرى قدحي أو شجيري
لأنّه يشاجره في القمار ، و يقال : لعصىّ الهودج : شجار ، و تشاجر الرّماح
هامش
( 1 ) . وز ، تب ، آج ، لب : شدند ، مر : شديم .
( 2 ) . وز ، تب ، آج ، لب ، مر : مرا .
( 3 ) . تب ، آج ، لب منهم .
( 4 ) . سورهء قيامت ( 75 ) آيهء 1 .
( 5 ) . مر : چنين است .
( 6 ) . تب شعر ، چاپ شعرانى ( 3 / 431 ) المتنخل .