ضربى و طردى نبود و كس را نمىزدند و نمىراندند . هارون پرسيد كه اين كيست كه اين مىگويد ؟ گفتند : بهلول است . گفت : او را پيش من آريد ( 1 ) . هودج بداشتند ( 2 ) ، او را پيش هارون بردند . گفت : چه گفتى ؟ اين خبر باز گفت . هارون گفت : راست مىگويى ، مرا وعظى كن اى بهلول و مختصر گو ( 3 ) ، گفت : انّ الَّذى في يدك كان في يد غيرك ثمّ انتقل اليك و عن قريب سينتقل عنك الى غيرك ، آنچه در دست تو است از اين ملك و پادشاهى در دست ديگران بود از ايشان به تو نقل افتاد ، عن قريب از تو به ديگرى نقل افتد . هارون بگريست و گفت : برويد هزار دينار به او دهيد ( 4 ) .
گفت : نخواهم . گفت : بر درويشان قسمت كن . گفت : اوليتر آن باشد كه تو با خداوند آن ( 5 ) رسانى و بگذشت . و ابن العميد در آخر عمر به اين دو بيت مولع شد :
دخل الدّنيا أناس قبلنا
رحلوا عنها و خلَّوها لنا
و دخلناها كما قد دخلوا
و نخلَّيها لقوم بعدنا
و ديگرى گفت ( 6 ) :
فانّك لا تدرى متى انت ميّت
و قبرك لا تدري بايّ مكان
و حسبك قول النّاس فيما رأيته
لقد كان هذا مرّة لفلان
و متنبّى گويد ( 7 ) :
سبقنا الى الدّنيا فلو عاش اهلها
منعنا بها من جيئة ( 8 ) و ذهوب
تملَّكها الاتى تملَّك سالب
و فارقها الماضي فراق سليب
جرير بن عبد اللَّه گفت : نعمان بن المنذر الأكبر يك روز به تماشا با عدىّ بن زيد العباديّ بيرون رفت ، به گورستان حيرة رسيدند . عدىّ بن زيد گفت : ابيت اللَّعن ايّها الملك دانى تا اين گورها از روى اعتبار چه مىگويند ؟ گفت : نه . گفت مىگويند :
هامش
( 1 ) . آج ، لب : آرى .
( 2 ) . مر و .
( 3 ) . مر : گوى .
( 4 ) . آج ، لب : دهى .
( 5 ) . در اساس و همهء نسخه بدلها بر طبق رسم الخط گذشته به صورت « خداوندان » بدون مدّ ضبط شده است ، امّا آنچه در متن آوردهايم با سبك و سياق عبارت سازگارتر يافتيم .
( 7 - 6 ) . مر : و قال آخر .
( 8 ) . آج ، لب ، مر ، لت : جيئة .