او هنوز اين ( 1 ) در دهن داشت كه حمزه موى او بگرفت و از آن كمان چندان بر سر او زد تا كمان بشكست و سر او چند جاى بشكست ، و آنگه باز آمد و آن پاره كمان شكستهء خون آلود به دست ، و گفت : يا محمّد يابن أخ ! برخيز كه من طائلهء تو باز خواستم . رسول - عليه السّلام - سر به او بر ( 2 ) نداشت و با او ننگريد ، و گفت : يا عمّ ! تو از ايشانى ، و مرا به آنچه تو كردى هيچ راحت نيست ، و من از تو خشنود نشوم الَّا به آن كه ايمان آورى .
حمزه انديشه كرد ، گفت : اگر اين كار كارى سرسرى و باطل بودى ، محمّد را در اين وقت اين ياد نبودى ، كه من امروز براى او كارى كردم كه در همهء عرب كس را آن قوّت آن نباشد ، و كينهاى خواستم كه ( 3 ) جز من نخواستى ، لا بدّ اين دين حق است ، گفت : يا محمّد ! دست بيرون كن تا اسلام آرم و اسلام آورد ، و رسول - عليه السّلام - گفت : من از تو خشنود شدم . آنگه گفت اسلام عزيز شد ( 4 ) به اسلام حمزه ، عزيز شدنى كه نيز ذليل نشود .
قولى اين است كه : * ( وَإِنْ يَدْعُونَ إِلَّا شَيْطاناً ) * ، مراد اين است كه شرح داديم . و قولى ديگر آن است كه : آن بتان را كه مىپرستند ( 5 ) ، به اغراء و اغواء شيطان مىپرستند ( 6 ) .
و قوله : * ( مَرِيداً ) * ، أى خارجا من الطَّاعة ، و اين فعيل باشد به معنى فاعل ، چون قدير و عليم ، و مرد يمرد مرودا و مردا و مرادة و تمرّد و تمرّدا ، و حصن ممرّد أى مملَّس ، و شجرة مرداء لا ورق عليها ، و منه الأمرد للصّبى الَّذي لم ينبت الشّعر .
* ( لَعَنَه اللَّه ) * ، خداى او را از رحمت دور كند ( 7 ) ، و روا بود كه خبر باشد نه دعا ، و در جاى صفت شيطان بود ، و « قد » در او مقدّر باشد ، يعنى شيطانا مريدا قد لعنه اللَّه ، أى شيطانا مريدا ملعونا من قبل اللَّه .
هامش
( 1 ) . لت سخن .
( 2 ) . مر : بر او سر بر .
( 3 ) . اساس ، مت : و ، با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد .
( 4 ) . اساس ، مت : باشد ، با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد .
( 5 ) . مر : مىپرستيدند .
( 6 ) . وز : مىپرستيد ، مر : مىپرستيدند .
( 7 ) . مر ، لت : كناد .