ابي طالب وحده و ثاب الى رسول اللَّه بعد ذلك جماعة فكانا اوّل من ثاب ، بخداى كه با رسول - عليه السّلام - إلَّا على نماند و جماعتى از هزيمت شدگان ( 1 ) باز آمدند ، اوّلشان ابو دجانه و سهل بود . گفتم : تو كجا بودى ؟ گفت : من از جملهء رفتگان بودم ، گفتم ( 2 ) :
تو را كه گفت [ 258 - ر ] اين كه مىگويى ؟ گفت : سهل حنيف و أبو دجانة . گفت :
مرا تعجّب آمد از ثبات على در مانند آن جايگاه . گفت ( 3 ) : اگر شما را عجب مىآيد ( 4 ) ، و اللَّه كه فرشتگان را ( 5 ) از او تعجّب آمد تا جبرئيل گفت آن روز :
لا سيف الَّا ذو الفقار و لا فتى الَّا عليّ ( 6 ) .
ما گفتيم : تو چه دانى كه اين جبرئيل گفت ؟ گفت : ما آوازى شنيديم از آسمان به اين گفتار ، رسول را گفتيم : يا رسول اللَّه ! اين گوينده كيست ؟ گفت :
جبرئيل است . و در اخبار مخالف و مؤالف متواتر است كه : اين ( 7 ) روز از آسمان آواز شنيدند :
لا سيف الَّا ذو الفقار لا فتى الَّا عليّ ( 8 ) .
و به روايت عكرمه از امير المؤمنين علىّ آن است كه ، رسول گفت : يا على ! آواز اين فرشته مىشنوى كه از آسمان مدح تو مىگويد ؟ من گفتم : يا رسول اللَّه ! اين كيست ؟ گفت : فرشته است ( 9 ) ، نام او رضوان .
راوى خبر گويد : روز احد هر معروفى از مشركان كه حمله آورد ، تا ( 10 ) قصد مسلمانان كرد ، چون : عمر بن عبد اللَّه الجمحيّ و هشام بن اميّة المحزوميّ ، و بشر بن مالك العامرىّ و الحكم بن أخنس ، و اميّة بن أبي حذيفة بن المغيره و جز ايشان ، همه را امير المؤمنين كشت ، تا نگاه مىكردم آن جا كه با مدينه آمد و دست او تا به كتف به خون مخضّب شده بود ، در حجرهء فاطمه شد عليها السّلام ، و او انايى آب پيش نهاده بود [ و ] ( 11 ) روى على از آن گرد و خون مىشست ، و او آن تيغ به او داد و گفت : بستان
هامش
( 1 ) . مب ، مر : هزيمتيان .
( 2 ) . اساس ، وز : گفتيم ، با توجّه به دب و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد .
( 3 ) . مب : گفتم .
( 4 ) . مب : تعجب آمد ، مر : عجيب آمد .
( 5 ) . مب ، مر نيز .
( 6 ) . مب ، مر :
لا فتى الَّا عليّ لا سيف الَّا ذو الفقار .
( 7 ) . دب ، آج ، لب ، فق ، مب ، مر : آن .
( 8 ) . فق :
لا فتى الَّا علىّ لا سيف الَّا ذو الفقار .
( 9 ) . آج ، لب ، فق ، مب ، مر : فرشته اى است .
( 10 ) . دب ، آج ، لب ، فق ، مب ، مر : يا .
( 11 ) . اساس : ندارد ، با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد .