وقت آن كه خداى تعالى بر او فراخ كند و ميسر شود او را ، و اعمش روايت كرد از عاصم از زر حبيش ( 1 ) از عبد اللَّه مسعود كه او خواند : فناظروه الى ميسوره ، و مطالبه غريم با ظهور اعسار او مكروه است .
و شافعى گفت حقوق بر دو ضرب ( 2 ) باشد :
يكى آن كه عوض چيزى باشد كه در دست او ( 3 ) آمده باشد از دينى و بهاى متاعى و مانند اين . اگر [ مرد ] ( 4 ) دعوى اعسار كند او را گواه بايد براى آن كه اصل يسار اوست از آنچه داشت چون ( 5 ) دعوى كند كه نمانده بر غريم باشد ( 6 ) .
دوم ( 7 ) آن كه : از آن عوضى ( 8 ) بستده نباشد چون مهر و ضمان و آنچه بدين ماند چون دعوى اعسار كند بر صاحب ( 9 ) حق گواه باشد كه او مال دارد اگر ( 10 ) گواه نبود او سوگند خورد ، على اعساره ، براى آن كه اصل در حقّ آدمى فقر است و نابودن مال .
چون حالت ( 11 ) غنى از او معلوم نباشد بر اصل حكم كنند تا آنگه كه يسارش معلوم شود . و حسن بصرى گفت : قول قول اوّل ( 12 ) باشد در دعوى اعسار يا سوگند . و بر ( 13 ) غرما آن باشد كه مال و يسار او بر او درست كنند به بيّنه . و ابو حنيفه گفت : چون حق بر او درست شود و دعوى اعسار كند حاكم او را باز دارد دو ماه ، و از پس او در سرّ تفحّص احوال او بكند ( 14 ) . اگر درست شود كه چيزى ندارد دست از او بدارند ، و اگر معلوم شود كه چيزى دارد از او بستاند ، و بنزديك ما و ( 15 ) شافعى ، باز ندارند او را ( 16 ) ، الَّا پس از آن
هامش
( 1 ) . تب ، فق ، مر : زر بن حبيش .
( 2 ) . اساس كه نو نويس است : وجه ، با توجّه به تب و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد .
( 3 ) . همه نسخه بدلها حاصل .
( 4 ) . اساس : ندارد ، با توجّه به تب و ديگر نسخه بدلها افزوده شد .
( 5 ) . اساس در حاشيه افزوده : غريم .
( 6 ) . تب : چون دعوى كند او را گواه بايد كه مانده نيست ، بر او گواه باشد ، مج ، وز ، دب ، لب ، مر : چون دعوى كند كه مانده نيست بر او گواه باشد ، مب : چون دعوى كند كه بر او مانده نيست ، گواه باشند .
( 7 ) . مب ، مر : دويم .
( 8 ) . مب كه بايد .
( 9 ) . مج ، وز و .
( 10 ) . مب : چون .
( 11 ) . تب : حال .
( 12 ) . تب ، دب ، آج ، لب ، فق ، مب ، مر : او .
( 13 ) . تب : در .
( 14 ) . تب ، مب : نكنند .
( 15 ) . مج ، وز ، دب ، آج ، لب ، فق بنزديك .
( 16 ) . اساس كه در اين مورد نو نويس است : برو حبس نيست ، با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد .