عادت داشتى كه برفتى و تنها بر كوه حراء بنشستى و در آلاء و نعماء حق تعالى تأمّل مىكردى . يك روز بر عادت خود نشسته بود ، سايه اى بر رسول عليه الصّلاة و السّلام - افتاد . بر نگريد تا خود چيست ! شخصى را ديد پرها باز كرده ( 1 ) همه روى آسمان بپوشيده ، و ندا مىكرد :
السّلام عليك يا محمّد ! اقرأ
، بخوان . و رسول گفت : من پيش از آن اين آواز شنيده بودم به چند بار ( 2 ) ، و كسى را نمىديدم ( 3 ) . ترسيدم كه مبادا ( 4 ) كه مرا در عقل تخليطى ( 5 ) باشد ( 6 ) . خديجه را مىگفتم كه : حال ( 7 ) چنين است . او مىگفت : خير باشد . تا يك روز برفت و عمّ خود را ورقة بن نوفل خبر داد ، و او مردى بود عاقل و متديّن و كتب اوايل خوانده ، گفت : يا خديجه ! محمّد را بگو كه هيچ انديشه مدار ، و اگر دگر اين آواز شنوى بر جاى بايست ( 8 ) تا از پس از آن چه باشد .
خديجه رسول را - عليه الصّلوة و السّلام - بگفت ، تا اين روز كه ( 9 ) جبريل را - عليه السّلام - معاينه بديد بر اين صورت ، بغايت بترسيد ، آخر ( 10 ) خود را بر جاى ( 11 ) بداشت و گفت :
ماذا أقرا و لست بقارئ ،
چه خوانم كه من خواننده نيم ! گفت : بر خوان كه : * ( بِسْمِ اللَّه الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ ، الْحَمْدُ لِلَّه رَبِّ الْعالَمِينَ ) * ( 12 ) * ( ) * ، تا به آخر سورت ( 13 ) . رسول - صلَّى اللَّه عليه و آله - بشنيد و ياد گرفت و برخاست و به خانه باز آمد تب گرفته و مىگفت :
زمّلوني دثّروني ،
مرا باز پوشى ( 14 ) . خديجه - رضى اللَّه عنها - جامه بر رسول - عليه الصّلوة و السّلام - افگند و او را بخوابانيد و دست بر پشت رسول نهاد ، گفت : همچنان مىلرزيد كه كبوتر بچّه .
ساعتى بخفت ، و از خواب درآمد و اين قصّه باز گفت و گفت : همان شخص آمد به آن صورت و مرا گفت [ 7 - ر ] : بخوان ! گفتم : چه ؟ گفت :
هامش
( 1 ) . مب ، مر و پرهاى او .
( 2 ) . دب ، وز : اندبار .
( 3 ) . مب ، مر اين بار .
( 4 ) . همهء نسخه بدلها بجز دب ، مب ، نبادا .
( 5 ) . مب ، مر : خللى .
( 6 ) . مب ، مر بيامدم و .
( 7 ) . مج ، وز : حالى .
( 8 ) . مب ، مر و بنگر .
( 9 ) . همهء نسخه بدلها رسول .
( 10 ) . مب ، مر : اما .
( 11 ) . مج ، فق خود ، مب ، مر : خود راى محافظت نمود .
( 12 ) . سورهء فاتحة الكتاب ( 1 ) آيهء 1 و 2 .
( 13 ) . مب ، مر : تا به آخر فاتحه برخواند .
( 14 ) . باز پوشى / باز پوشيد ، مب ، مر : بپوشانيد .