تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 40

مساهمون:

ص٤٠
در اين سال ، در ماه رجب ، گروهى از صوفيان در خانقاه شيخ الشيوخ در بغداد گرد آمدند . آنجا يك صوفى بود به نام احمد بن ابراهيم دارى ، از ياران شيخ الشيوخ عبد الرحيم بن اسماعيل ، كه خدا ايشان را بيامرزاد ! با آنان خواننده‌اى بود كه اين شعر را مىخواند :
عويذلتى اقصرى كفى بمثيبى عذل * شباب كان لم يكن و شيب كان لم يزل و حق ليالى الوصال اواخرها و الاول * و صفرة لون المحب عند استماع العذل لئن عاد عيشى بكم حلى العيش لى و اتصل
( يعنى : اى سرزنش كنندهء من ، سخن كوتاه كن كه پيرى براى سرزنش من بس است . جوانى گوئى هرگز نبوده و پيرى گوئى هرگز از ميان نمىرود . به حق آغاز و پايان شب‌هاى وصال و زردى رنگ عاشق هنگامى كه سرزنش مىشنود ، اگر به ديدار شما زندگى از سر گيرم ، زندگى برايم شيرين مىگردد و پيوندهاى گسسته ، بسته مىشود . ) صوفيان به شنيدن اين شعر بنا بر عادتى كه داشتند به سماع برخاستند و شيخ مذكور نيز به وجد و طرب برخاست . بعد افتاد و از حال رفت . وقتى او را تكان دادند مرده بود . بر او نماز گزاردند و به خاكش سپردند . مردى پارسا بود .