را به وى واگذاشت و دربارهء اين واگذارى سوگند ياد كرد .
برادرش نيز ، روى اعتماد به سوگند او ، با دو فرزند خويش از آنكارا بيرون آمد و شهر را تسليم كرد .
در همين هنگام ركن الدين كسى را گماشت كه او و فرزندانش را دستگير كرد .
آنگاه او را كشت .
از اين رويداد بيش از پنج روز نگذشته بود كه ركن الدين به بيمارى قولنج گرفتار شد و درگذشت .
پس از درگذشت او ، مردم دربارهء فرمانروائى پسرش ، قلج ارسلان ، كه خردسال بود ، توافق كردند .
او تا قسمتى از سال 601 بر مسند فرمانروائى باقى ماند ولى بعد از كار بر كنار شد چنان كه ما در جاى خود آن را ذكر خواهيم كرد .
ركن الدين به دشمنان خويش سخت مىگرفت و در كار فرمانروائى شايستگى داشت . چيزى كه بود مردم او را به فساد عقيده منسوب مىساختند .
گفته مىشد او معتقد است كه مذهب وى مذهب فلاسفه است .
هر كس كه به اين مذهب متهم مىشد و جانش به خطر مىافتاد ، به وى پناه مىبرد .
اين طايفه از او مهربانى بسيار مىديدند .
ولى او مردى خردمند بود و دوست داشت كه اين مذهب را پنهان كند تا مردم از او بيزار نشوند .
از او براى من حكايت كردهاند كه مردى متهم به زندقه و
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 33
مساهمون: ابن الأثير
ص٣٣