تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 33

مساهمون:

ص٣٣
را به وى واگذاشت و دربارهء اين واگذارى سوگند ياد كرد . برادرش نيز ، روى اعتماد به سوگند او ، با دو فرزند خويش از آنكارا بيرون آمد و شهر را تسليم كرد . در همين هنگام ركن الدين كسى را گماشت كه او و فرزندانش را دستگير كرد . آنگاه او را كشت . از اين رويداد بيش از پنج روز نگذشته بود كه ركن الدين به بيمارى قولنج گرفتار شد و درگذشت . پس از درگذشت او ، مردم دربارهء فرمانروائى پسرش ، قلج ارسلان ، كه خردسال بود ، توافق كردند . او تا قسمتى از سال 601 بر مسند فرمانروائى باقى ماند ولى بعد از كار بر كنار شد چنان كه ما در جاى خود آن را ذكر خواهيم كرد . ركن الدين به دشمنان خويش سخت مىگرفت و در كار فرمانروائى شايستگى داشت . چيزى كه بود مردم او را به فساد عقيده منسوب مىساختند . گفته مىشد او معتقد است كه مذهب وى مذهب فلاسفه است . هر كس كه به اين مذهب متهم مىشد و جانش به خطر مىافتاد ، به وى پناه مىبرد . اين طايفه از او مهربانى بسيار مىديدند . ولى او مردى خردمند بود و دوست داشت كه اين مذهب را پنهان كند تا مردم از او بيزار نشوند . از او براى من حكايت كرده‌اند كه مردى متهم به زندقه و