همين كه به نهوند ، نزديك آب سند رسيدند ، او را كشتند و گريختند .
ولى بعد ، سلطان محمد خوارزمشاه بر آنان دست يافت و خونشان را ريخت .
در اين سال ، در ماه رجب ، ركن الدين ابو منصور عبد السلام بن عبد الوهاب بن عبد القادر جيلى بغدادى زندگانى را بدرود گفت .
در گذشت او در بغداد روى داد .
در چند شهرستان فرماندارى كرده بود .
متهم به پيروى از مذهب فلاسفه بود . حتى يك روز پدرش او را ديد كه پيرهنى بخارائى پوشيده است .
از او پرسيد : « اين پيرهن چيست ؟ » جواب داد : « بخارائى است . »
گفت : « اين عجيب است ! ما هميشه مسلمان و بخارائى شنيده بوديم . اما كافر و بخارائى نشنيده بوديم . »
چند سال پيش از مرگ او ، كتابهاى او را گرفتند و آشكارا در معرض ديد مردم قرار دادند .
در اين كتابها تبخير نجوم و نسبت خدائى به ستارهء زحل و مطالب ديگرى از اين گونه كفريات ديده شد .
كتابها را در باب العامه سوزاندند . خود او را نيز به زندان افكندند .
بعد به ميانجيگرى پدرش از زندان آزاد گرديد و به كار
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 288
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٨٨