بدين گونه نيرومند شد و خلاط را در ميان گرفت .
مردم خلاط نيز گرفتار دو دستگى شدند . برخى از ايشان به ملك اوحد گرويدند چون به برخى ديگر رشك مىبردند .
ملك اوحد از اين دو دستگى سود جست و بر شهر چيره شد و گروه بسيارى از مردم را كشت . گروهى از بزرگان شهر را نيز اسير كرد و آنان را به ميافارقين فرستاد .
هر روز كسانى را به سر وقت مردم خلاط مىفرستاد تا گروهى از آنان را بكشند .
سرانجام جز عدهاى قليل از آن آسيب جان بدر نبردند .
اهل خلاط پس از اين رويداد به خوارى و بدبختى افتادند .
همزبانى و همآهنگى جوانان خلاط از بين رفت و ميانشان پراكندگى افتاد .
در نتيجه ، قدرت و نفوذى كه داشتند ، از دست دادند و مردم از شرشان آسوده شدند . چون كارشان به جائى رسيده بود كه يك سلطان را روى كار مىآوردند و ديگرى را مىكشتند .
لذا سلطنت ايشان همراه با قدرت فرمانروائى نبود و قدرت فرمانروائى را همان جوانان در دست داشتند .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 224
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٢٤