شكى نيست . اين بود كه از انديشه حركت براى جنگ برگشتند و سست شدند .
بعد جاسوسانى را فرستادند تا در اين باره به تحقيق پردازند .
جاسوسان خبر يافتند كه ملك عادل در اطراف حران است و همه لشكريان او در دويست چادرند و بيش از اين هم نيستند .
از اين رو برگشتند و موضوع را خبر دادند . به شنيدن اين اخبار دوباره درصدد بر آمدند كه عازم جنگ شوند .
تا وقتى كه ميان آنان و عماد الدين ، صاحب سنجار ، قول و قرارهائى گذاشته شد ، لشكريان شام كه ملك افضل و ديگران براى ملك عادل فرستاده بودند ، به دو رسيدند .
از اين رو عماد الدين ، صاحب سنجار ، از حركت خوددارى كرد . ولى اتابك عز الدين مسعود از موصل به نصيبين رفت و در آن جا با برادر خود ، عماد الدين ، ملاقات كرد .
از آن جا با لشكريان خويش از برابر سنجار گذشتند و به سوى رها رفتند .
ملك عادل كه نزديك رها در مرج الريحان اردو زده بود ، از ايشان سخت ترسيد .
اتابك عز الدين مسعود ، همين كه به تل موزن رسيد گرفتارى بيمارى اسهال گرديد و چند روز در آن جا به سر برد و ناتوان شد و از رفتن بازماند ، و چون خون بسيار از او مىرفت ، بر جان خود بيمناك شد و لشكريان را به برادر خويش ، عماد الدين ، سپرد و خود ، تنها با دويست سوار ، برگشت در حالى كه مجاهد الدين قايماز و برادر
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 98
مساهمون: ابن الأثير
ص٩٨