آنگاه از اسب فرود آمد و سرگرم خوردن شد .
صلاح الدين به لشكريان خود فرمان داد كه بر فرنگيان حمله كنند و در جنگ با ايشان بكوشند .
يكى از سرداران او كه جناح خوانده مىشد و برادر مشطوب بن على بن احمد هكارى بود پيش او رفت و گفت :
« اى صلاح الدين ، به مملوكان خود كه ديروز آن غنائم را بردند و سربازان را مىزدند و هر چه به دستشان بود از دستشان مىگرفتند ، بگو كه بروند و بجنگند . چرا وقتى كه پاى جنگ در ميان است ما بجنگيم و وقتى كه غنيمتى به دست مىآيد آنها ببرند ؟ » صلاح الدين از سخن او به خشم آمد و از فرنگيان دست كشيد و برگشت .
او ، كه خدايش بيامرزاد ، بردبار و جوانمرد بود و در عين قدرت و توانائى ، بخشايش بسيار داشت .
پس از آن گفت و گو به اردوگاه خويش رفت و آن جا ماند تا لشكريان وى همه گرد آمدند .
پسر او ، افضل ، و برادر او عادل و سپاهيان شرق به خدمت او رسيدند .
آنگاه با اين سپاه به رمله رفت تا وضع خود و وضع فرنگيان را بررسى كند و بسنجد .
اما فرنگيان در يافا ماندند و از آن جا دور نشدند
.
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 65
مساهمون: ابن الأثير
ص٦٥