حسد برد . و به دو پيام فرستاد و گفت دمشق بايد در دست او ( يعنى ملك ظاهر ) بماند . بعد ، لشكريان با وى ( يعنى با ملك افضل ) به مصر بروند و آن جا را براى او بگيرند .
ملك افضل پاسخ داد :
« ميدانى كه مادر و خانواده من ، كه خانواده تو نيز هستند ، اكنون جائى براى اقامت ندارند . بنا بر اين چنين فرض كن كه اين شهر از آن تست و آن را به ما عاريه دادهاى كه خانواده من مدتى در آن بسر برند تا مصر به تصرف در آيد . »
ملك ظاهر نپذيرفت و در پيشنهاد خويش پافشارى كرد .
ملك افضل هم كه چنين ديد به مملوكان ناصرى و همه سرداران و سپاهيانى كه پيشش آمده بودند گفت :
« اگر براى خدمت به من آمدهايد به شما اجازه مىدهم كه نزد ملك عادل برگرديد . و اگر پيش برادرم آمدهايد ، پس او از من بهتر مىداند كه چه بايد كرد . »
آنان همه هواخواه ملك افضل بودند . از اين رو گفتند :
« ما جز تو كسى را نمىخواهيم ، و ملك عادل را هم بيش از برادرت دوست داريم . »
ملك افضل نيز به ايشان اجازه داد كه برگردند .
در اين هنگام فخر الدين چركس و زين الدين قراچه ، كه ملك افضل صرخد را به دو داده بود ، با كسان خود گريختند . برخى از ايشان داخل دمشق شدند و برخى بر سر تيول خود برگشتند .
وقتى كه كار آنان چنين به پايان رسيد ، بر آن شدند كه از نو با ملك عادل آشتى كنند .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 242
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٤٢