فرستاد و از كارى كه نايبان وى ، بدون دستور وى ، انجام مىدادند ، نكوهش كرد ، و گفت :
« من نور الدين را از اين حال آگاه نساختم چون نمىخواستم نصيبين از چنگ تو بيرون رود . براى اين كه او مثل پدرش نيست و مىترسيدم از او در اين باب عملى سر بزند كه ديگر كارى از دست من ساخته نباشد . »
ولى عماد الدين جواب داد :
« ايشان هيچ كارى بدون دستور من نكردهاند ، و آن قريهها هم از توابع نصيبين است . »
درين باره پيك و پيامهائى ميان طرفين رد و بدل شد و آخر عماد الدين از قريههائى كه گرفته بود ، دست برنداشت .
وقتى كه كار بدين جا رسيد ، مجاهد الدين ناچار نور الدين را از آن حال آگاه ساخت .
نور الدين هم يكى از بزرگان دولت خويش را ، كه جدشان به اتابك شهيد زنگى خدمت مىكرده و از آن پس نيز همه خدمتگزار اين خاندان بودهاند ، فراخواند و او را به رسالت نزد عموى خود ، عماد الدين ، فرستاد ، و براى او پيغامى داد كه تا اندازهاى تند و زننده بود .
اين فرستاده هنگامى به حضور عماد الدين رسيد كه بيمار بود و آن پيغام را شنيد و اعتنائى نكرد و گفت : « من از تسلط خود بر آن ناحيه دست نمىكشم . »
فرستاده چون از بزرگان دولت خاندان اتابكى بود ، از طرف خود شروع به نصيحت كرد و او را اندرز داد كه لجاجت را كنار بگذارد
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 175
مساهمون: ابن الأثير
ص١٧٥