هستند و يك ديگر را هنگام ضرورت تنها مىگذارند و در كار مردم سستى مىكنند و به آسايش و تنپرورى مىپردازند .
من آنان را خوار مىكنم و آن ديار را از مردم خالى مينمايم و خانوادهها را اسير مىسازم و پيران را گوش و بينى مىبرم و جوانان را مىكشم و تو هيچ بهانهاى براى سرباز زدن از يارى ايشان ندارى زيرا دست قدرت به تو توانائى بخشيده است .
شما عقيده داريد كه خداوند بر شما واجب كرده كه در برابر هر يك نفر از خود با ده تن از ما جنگ كنيد . ولى اكنون خدا چون از ناتوانى شما آگاه است بار شما را سبك ساخته و بر شما واجب كرده كه در برابر هر يك تن از خود با دو تن از ما بجنگيد .
ما نيز اكنون در برابر هر يك نفر از خود با عدهاى از شما نبرد مىكنيم و شما نه ميتوانيد از خويش دفاع كنيد و نه مىتوانيد از جنگ خوددارى ورزيد .
براى من از تو حكايت كردهاند كه به گردآورى سپاه پرداخته و به ميدان جنگ نزديك شدهاى . ولى جنگ را هر سال به سال ديگر مىاندازى ، يك پا پيش مىگذارى و پاى ديگر را پس ميكشى . نميدانم ترس ترا در جنگ سست مىكند يا دروغ انگاشتن آنچه برايت پيش آمده است .
همچنين براى من گفتهاند كه تو راهى براى جنگ نمىيابى چون شايد بهانهاى ندارى كه دست زدن به چنين كارى را برايت مجاز سازد . بنابر اين اكنون من از تو عذر مىخواهم و برايت سخنى مىگويم كه بهانه سهل و سادهاى به دستت دهد . بر تست كه با من عهد و پيمان به جاى آورى و همه لشكريانى كه دارى سوار كشتى كنى و
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 127
مساهمون: ابن الأثير
ص١٢٧