مردم شهر نيز وارد ميدان جنگ شدند در حالى كه مسلمانان تازه نوبر پيروزى چشيده و از نيرومندى خود و شكست فرنگيان و سستى ايشان در پيكار و بسيارى كشتگان و زخميان سربازان پياده ايشان ، شادمانى مىكردند .
اما صلاح الدين وقتى اين خبر را شنيد با لشكريان خود حركت كرد . و يكى از مملوكان خود را با سه اسب روانه ساخت كه تندتر راه بسپارد و زودتر به اسكندريه برسد و فرا رسيدن صلاح الدين و لشكريانش را به مردم مژده دهد .
صلاح الدين چون از جهة شهر دمياط نگرانى داشت گروهى از سپاهيان خود را نيز براى حفظ آن شهر فرستاد .
مملوك صلاح الدين كه عازم اسكندريه شده بود همان روز عصر به مقصد رسيد در حالى كه اهالى اسكندريه تازه از جنگ بازگشته بودند .
او در شهر جار زد و به مردم خبر داد كه صلاح الدين و سربازانش شتابان فرا رسيدهاند .
مردم كه اين خبر را شنيدند ، خستگى جنگ و زخمهائى كه برداشته بودند از ياد بردند و باز به عرصه نبرد روى آوردند .
هر كسى گمان مىكرد كه صلاح الدين با اوست و جانبازى او را تماشا مىكند . لذا مانند كسى مىجنگيد كه مىخواهد جنگ آورى وى ديدنى باشد .
فرنگيان ، وقتى نزديك شدن صلاح الدين و لشكريانش را شنيدند ، دست و پاى خود را گم كردند و خستگى و سستى ايشان زيادتر شد .
مسلمانان ، تنگ غروب ، هنگام آميزش تاريكى و روشنى ، بر آنان هجوم آور شدند و به خيمههاى آنان رسيدند و اسلحه بسيار و بار و بنه زياد به غنيمت بردند .
كشتار در ميان پيادگان فرنگى فزونى يافت .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 96
مساهمون: ابن الأثير
ص٩٦