ارمن سيف الدين را پيش او فرستاد تا از او بخواهد كه آن شهر را ترك گويد و از آن جا برود .
به سيف الدين گفت :
« اگر صلاح الدين حاضر شد كه از سنجار برود ، فبها ! و گرنه تهديدش كن كه بر او حمله خواهيم برد و با او خواهيم جنگيد . »
سيف الدين بكتمر نيز پيش صلاح الدين رفت و آن شفاعت را به دو ابلاغ كرد .
ولى صلاح الدين به اميد اينكه سنجار را بگيرد ، پاسخ او را به دفع الوقت گذراند و امروز و فردا كرد .
بكتمر ، وقتى چنين ديد ، بار ديگر پيام شاه ارمن را رساند و صلاح الدين را تهديد كرد . و خشمناك از پيش او رفت . خلعت و پاداش او را نيز نپذيرفت .
آنگاه به سرور خود ، شاه ارمن ، جريان امر را خبر داد و او را از فرجام سستى و اهمال در كار صلاح الدين ، ترساند .
شاه ارمن كه درين هنگام در حول و حوش خلاط خيمه زده بود ، از خلاط حركت كرد و به سوى ماردين روانه شد .
فرمانرواى ماردين در اين ميان ، قطب الدين بن نجم الدين البى بود .
قطب الدين ، خواهرزاده شاه ارمن و پسر دائى عز الدين و پدر زن او به شمار ميرفت زيرا عز الدين تازه با دختر قطب الدين زناشوئى كرده بود .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 251
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٥١