او پس از اين وصيت ، جهان را بدرود گفت .
او جوانى بردبار و بخشنده بود . دامن به لكه شهوت نمىآلود .
دل و دست و زبانش پاك بود .
از دين غافل نمىشد و به چيزهائى كه ملوك و جوانان بدانها مىگروند ، مانند شرابخوارى يا هوسرانىهاى ديگر ، آشنائى نداشت .
نيك نهاد بود و با مردم به عدل و داد رفتار مىكرد .
پس از در گذشت او ، سرداران وى براى اتابك عز الدين مسعود پيام فرستادند و او را به حلب فرا خواندند .
عز الدين مسعود به دريافت اين پيام با مجاهد الدين قايماز به سوى فرات روانه شد .
از آنجا كسى را به نزد اميران حلب گسيل داشت و آنان را پيش خود احضار كرد .
آنان به نزد وى حاضر شدند .
آنگاه همه با هم رهسپار حلب گرديدند و در تاريخ بيستم ماه شعبان بدانجا وارد شدند .
در آن هنگام صلاح الدين ايوبى در مصر به سر مىبرد و گرنه راه را بر ايشان مىبست و با ايشان مىجنگيد .
عز الدين مسعود وقتى از فرات به راه افتاد ، تقى الدين عمر ، برادرزاده صلاح الدين ايوبى ، در شهر منبج بود .
همين كه خبر نزديك شدن عز الدين مسعود را شنيد ، از آن جا گريخت و به شهر حماة رفت .
مردم حماة شورش كردند و به هوادارى از عز الدين برخاستند .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 213
مساهمون: ابن الأثير
ص٢١٣