و همچنان كه گفته بود به شراب لب نزد .
وقتى از زندگانى خود نا اميد شد ، سرداران و ساير سركردگان لشكر را گرد آورد و به آنان وصيت كرد كه پس ازو شهر را تسليم پسر عمش ، عز الدين مسعود بن مودود بن زنگى ، كنند .
و از آنان خواست كه در اين باره سوگند ياد كنند .
يكى از ايشان به او گفت :
« عماد الدين نيز ، هم پسر عم تست و هم شوهر خواهر تو .
پدرت هم او را دوست مىداشت و گرامى مىشمرد و به تربيتش پرداخت .
عماد الدين غير از سنجار جاى ديگرى ندارد . بهتر است كه اين شهر را به او بدهى . چون عز الدين مسعود از فرات تا همدان - شهرهائى را در اختيار دارد و به شهر تو نيازمند نيست . »
ملك صالح پاسخ داد :
« اين از چشم من پوشيده نبود . ولى شما مىدانيد كه صلاح - الدين بر همه شهرهاى شام ، جز آن كه در دست من است ، چيره شده ، و هر گاه من حلب را به عماد الدين واگذارم در نگهدارى آن فرو خواهد ماند ، و اگر صلاح الدين اين شهر را بگيرد ، ديگر جائى براى خاندان ما باقى نخواهد گذارد .
اما اگر اين شهر را به عز الدين مسعود بدهم ، به سبب بسيارى سپاهيان و كثرت شهرهايى كه زير فرمان دارد ، به خوبى مىتواند آن را حفظ كند . »
همه سخن او را پسنديدند و از بسيارى هوش او ، با وجود سختى بيمارى و كمى سن ، در شگفت شدند .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 212
مساهمون: ابن الأثير
ص٢١٢