از قتل عام موحدان و دستيارى مردم شهر قفصه با فرمانرواى خود در اين كشتار نيز آنچه روى داده بود به آگاهى او رساند .
يوسف بن عبد المؤمن كه اين خبرها را شنيد ، نخست به بستن و استوار ساختن مرزهائى پرداخت كه مىترسيد پس از رفتن او به جنگ ، مورد سوء استفاده دشمنان قرار گيرد .
وقتى از همه اين كارها فراغت يافت ، در سال 575 هجرى قمرى ، لشكريان خود را آماده كرد و رهسپار افريقيه شد .
با اين قشون در برابر شهر قفصه فرود آمد و آن جا را مدت سه ماه در حلقه محاصره گرفت و همه درختان اطراف را از پاى در آورد .
اين شهر مستحكمى بود و مردم دلاورى داشت كه به آسانى تسليم نمىشدند .
با اين وصف وقتى كار به فرمانرواى شهر و مردم شهر سخت شد ، على بن معز ، فرمانرواى شهر ، پنهانى از شهر بيرون رفت به نحوى كه نه از مردم قفصه و نه از لشكريان او هيچ كس به اين موضوع پى نبرد .
آنگاه به سوى سراپرده يوسف روانه شد و به حاجب او اطلاع داد كه به ديدار امير المؤمنين يوسف آمده است .
حاجب داخل شد و يوسف را از آمدن فرمانرواى قفصه به در خيمه او آگاه ساخت .
يوسف در شگفت شد از اينكه او چگونه بدون امان خواهى ، اقدام به حضور در نزد او كرده است .
دستور داد كه او را پيش وى فراز آورند .
فرمانرواى قفصه وارد شد و دست او را بوسيد و گفت :
« من در اين جا آمدهام تا از امير المؤمنين درخواست كنم كه از گناهان من و مردم شهر من در گذرد و ما را ببخشد و چنان كند كه اهل آن است ( يعنى چنان كه سرشت نيك وى اجازه مىدهد ، با ما
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 201
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٠١