فرمان پدر خود سرپيچيد .
درين هنگام عمرش از بيست سال مىگذشت .
پدرش وقتى خبر طغيان او را شنيد با جديت تمام به سر وقت او رفت .
سليمان ازين موضوع غافل بود تا وقتى كه پدرش با سپاهيان خود ناگهان به وى حمله كرد .
سليمان از در عذرخواهى در آمد به همين جهة ايلغازى از تنبيه او صرف نظر كرد .
ولى به تنبيه كسانى پرداخت كه پسرش را به سركشى برانگيخته بودند .
يكى ازين محركين ، اميرى بود بنام ناصر كه پدر ايلغازى يعنى ارتق ، او را به خدمت خود پذيرفته و تربيت كرده بود .
ايلغازى دستور داد كه چشمان او را از كاسه در آورند و زبان او را نيز ببرند .
ديگرى مردى بود اهل شهر حماة - از بيت قرناص - كه ايلغازى وى را به حلب فرستاده و به او در آنجا رياستى داده بود .
به فرمان ايلغازى ، چشمان اين مرد را نيز از حدقه در آوردند ، دست و پايش را هم قطع كردند .
او تاب تحمل چنين مجازات هولناكى را نياورد و از شدت درد جان سپرد .
ايلغازى آنگاه پسر خود را احضار كرد . اما او مست و مدهوش بود . خواست او را بكشد ولى مهر پدرى مانع اين كار شد . لذا او را به حال خود گذاشت .
سليمان در اولين فرصت به دمشق گريخت و به طغتگين فرمانرواى دمشق پناهنده شد و خواهش كرد كه ازو پيش پدرش شفاعت كند .
طغتگين نيز رسولى را به خدمت ايلغازى گسيل داشت و پاى شفاعت در ميان گذارد .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 9
مساهمون: ابن الأثير
ص٩