شهر رسيد .
سراسر دشت زلاقه زير آب رفت و اگر آن روز عماد الدين زنگى و لشكريانش در آن دشت مانده بودند ، بدون شك همه غرق مىشدند ، و حتى يك نفر هم نجات نمىيافت .
مردم كه اين پيشامد شگفتانگيز را ديدند به خوشبختى او يقين حاصل كردند و آن را نشانهء آغاز ترقى و پيشرفت كار او شمردند .
بعد ، عماد الدّين زنگى از جزيرهء ابن عمر عازم تصرف نصيبين گرديد و بدان شهر رفت .
شهر نصيبين نيز از طرف امير حسام الدين تمرتاش ، صاحب ماردين ، اداره مىشد .
همين كه عماد الدين زنگى به شهر نزديك شد ، حسام الدين تمرتاش به فكر چارهجوئى افتاد و نزد پسر عم خود ، ركن الدوله داود بن سقمان رفت .
ركن الدوله قلعهء كيفا و ساير نواحى آن حدود را در اختيار داشت .
امير حسام الدين براى جنگ با اتابك زنگى از او كمك خواست .
او نيز شخصا به او وعده مساعدت داد و براى اين كار به گردآورى لشكريان خود پرداخت .
امير حسام الدين به ماردين برگشت و از آنجا نامههائى بوسيله كبوتران نامه بر به لشكريانى كه شهر را نگهدارى مىكردند ، فرستاد .
در اين نامهها نوشته بود كه او و پسر عمش قريبا با سپاهى انبوه بدانجا خواهند آمد تا عماد الدين را از نصيبين دور كنند ؛ به - آنها دستور داده بود كه پنج روز در نگهدارى شهر پايدارى نمايند تا نيروى كمكى برسد .
تصادفا اتابك عماد الدين در خيمهء خود نشسته بود كه ديد كبوترى در جلوى خيمهء روبرو افتاد .
دستور داد كه كبوتر را بگيرند . آن را گرفتند و به حضور او آوردند .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 111
مساهمون: ابن الأثير
ص١١١