شبانكاره ) ، و آنان گروه بسيارى بودند كه به شمارش درنمىآمدند .
سردستهء آنان حسن بن مبارز ، معروف به خسرو ، بود كه فسا و شهرهاى ديگرى را در اختيار داشت .
جاولى به او نيز نامهاى نگاشت كه به خدمت جغرى حاضر شود .
ولى خسرو پاسخ داد : « من بندهء سلطانم و تحت فرمان او هستم . »
اما حضور در آنجا به صلاح من نيست . زيرا از عادت تو آگاهم و مىدانم كه با امير بلدجى و ديگران چه كردهاى . اما آنچه به كار سلطان آيد به خدمتش ميفرستم . »
جاولى ، وقتى جواب او را شنيد ، دانست كه با او در فارس نميتواند بسر برد . لذا در پيش روى فرستادهء او چنين وانمود كه مىخواهد به پيش سلطان محمد برگردد . و ظاهرا فرمان داد كه بارها را بر روى چارپايان نهند . و قدم در راه نهاد و چنان كه گوئى عازم حركت به سوى دربار سلطان است .
بنابر اين فرستادهء خسرو بازگشت و به او خبر داد كه جاولى از فارس برگشته و رفته است .
خسرو بشنيدن اين خبر فريب خورد و خود را از هر آسيبى در امان پنداشت و آسوده خاطر به ميگسارى نشست .
اما جاولى ، با عدهاى قليل ولى برگزيده ، از سواران خود ، برگشت كه خسرو را غافلگير كند .
وقتى كه جاولى و كسانش به خسرو رسيدند او مخمور و خفته بود .
برادرش او را تكان داد كه بيدار كند ولى بيدار نشد . لذا آب سرد به صورتش زد تا به هوش آمد و بموقع بر اسب پريد و گريخت . ياران او نيز همه پراكنده شدند .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 197
مساهمون: ابن الأثير
ص١٩٧