روزى هنگام وعظ مردى كه خود را فقيه مىشمرد و او را ابن السقا ميخواندند برخاست و دربارهء مسألهاى يوسف بن ايوب را اذيت كرد .
او هم برگشت و به وى گفت : « بنشين ، كه از سخن تو بوى كفر مىشنوم و بسا ممكن است كه تو بدينى غير از دين اسلام از جهان به روى » اتفاقا بعد از مدتى ابن سقا به سرزمين روم رفت و به مذهب مسيح درآمد .
درين سال ، در ماه ذى القعده ، در بغداد بانگ بلند و هول انگيزى شنيده شد . در آسمان هم ابرى نبود كه آن را صداى رعد گمان كنند .
بالاخره هيچكس نفهميد كه آن صدا چه بود .
درين سال ، بسيل ارمنى ، حاكم دروب ، در شهرهاى ابن لاون ، از دنيا رفت و در اول جمادى الآخر ، طنكرى ، فرمانرواى انطاكيه عازم سرزمين او گرديد تا آن را تصرف كند . ولى در ميان راه بيمار شد و به انطاكيه بازگشت و در هشتم جمادى الاخر درگذشت .
پس از او ، خواهر زاده وى ، سرخاله ، آنجا را تصرف كرد . و به علت غلبهء او بر آن ناحيه ، ميان فرنگيان اختلافاتى افتاد كه كشيشان و رهبانان ميانجيگرى كردند و اختلافات را مرتفع ساختند .
سرخاله سپس بر اوضاع مسلط شد و كارها را تمشيت داد .
درين سال قراجه ، حاكم حمص ، دار فانى را بدرود گفت . او مردى بيدادگر بود . پس از او ، پسرش قرجان ، بجايش نشست كه در بد نهادى و زشت رفتارى همانند پدر بود .
درين سال معمر بن على ابو سعد بن ابو عمامه واعظ بغدادى ، درگذشت .
او بسال 429 هجرى قمرى به دنيا آمده بود . در قوت حافظه و
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 155
مساهمون: ابن الأثير
ص١٥٥