او را گرامى داشتند ، و شخص ديگرى با او بود كه او را فقيه ميگفتند و او نيز از ملثمين بود . فقيه در جامع قصر بمنبر بوعظ نشست . و اجتماعى عظيم شد و وعظ ميكرد در صورتى كه چهره پوشانده بود ( ملثم بود ) و جز دو چشمانش چيز ديگرى از سيماى او ديده نميشد . و اين نقابدار ( ملثم ) با ابن افضل امير لشكريان مصر ، در گير و دارى كه او با فرنگيان داشت حاضر معركه بود و شجاعانه پيكار ميكرد .
سبب آمدن او به بغداد چنين بود كه مغاربه به علويان در مصر اعتقاد داشتند .
اعتقاد زشت ، و هر گاه ميخواستند به حج بروند ، از مصر نميگذشتند و از آن عدول ميكردند . امير لشكريان بدر پدر افضل خواست آنها را اصلاح كند به او ميل و گرايشى پيدا نكردند و نزديك به او نشدند . پس او دستور داد بهر كس از آنها دست يافتند او را بكشند . و همين كه پسرش افضل زمام امور را قبضه كرد ، نسبت به آنها نيكرفتارى كرد ، و از آنها كه بوى نزديك ميشدند براى جنگ با فرنگيان يارى ميجست ، و اين يكى از جمله آنها بود كه با افضل شركت در جنگ با فرنگيان داشت و چون با مصريان آميزش پيدا كرده بود ترسيد به بلاد خود برگردد و به بغداد آمد ، سپس به دمشق رفت ، و مصريان را با فرنگيان جنگى نبود كه اين مرد در آن شاهد معركه نباشد و در يكى از معارك شهيد كشته شد . و مردى شجاع و پيشرو و درنده بود .
در ربيع الاخر اين سال ستارهء دنبالهدارى در آسمان همچو رنگين كمان پديد گرديد ، كه از سمت غرب تا دل آسمان پيشآمده ، و پيش از ظهورش در آسمان در شامگاه نزديك بآفتاب ديده ميشد و چند شبى بپائيد و سپس ناپديد شد .
در اين سال ، ملك قلج ارسلان بن سليمان بن قتلمش ، صاحب بلاد روم به رها آمد كه آنجا را محاصره كند . در رها فرنگيان اقامت داشتند . ياران جكرمش كه در حران ميزيستند به او نامه نوشتند كه آنجا را تسليم او كنند ، قلج ارسلان به حران رفت و شهر تسليم او شد و مردم بخاطر جهادى كه با فرنگيان كرده بود ، خرسند
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 387
مساهمون: ابن الأثير
ص٣٨٧