سلطان بركيارق براى سلطنت به او عرضه شد كه آگاه از آن گردد . المقتدى آن را بخواند و در آن امعان نظر كرد و تعليمات داد و سپس طعام پيش آوردند و از آن بخورد و دستهاى خود بشست . شمس النهار قهرمانهء ( سوگلى ) او در حضورش بود به او گفت :
اينها كه بر من وارد شدهاند چه كسانند كه بىاجازه وارد شدهاند ؟ شمس النهار گويد : چشم به اطراف دوختم چيزى و كسى را نديدم و ديدم حالش تغيير كرد و دستها و پاهايش سست شده ، نيروى او منحل گرديده و بر زمين افتاد . گمان بيهوشى دربارهء او كردم ، دكمههاى جامهء او را باز كردم ، ديدم آثار مرگ در وجنات او آشكار گرديده و همان لحظه مرد .
شمس النهار گويد : من خويشتن دارى كردم و به كنيزى كه نزد من بود گفتم : اكنون وقت جزع و فزع نيست . چون اگر شفا پيدا كند تو را خواهد كشت .
و وزير را بخواندم و او را از ماجرا آگاه كردم و شروع كردند بگرفتن بيعت براى وليعهد او ، و به تغسيل و تكفين المقتدى پرداخته و المستظهر باللّه بر او نماز گذارد و او را به خاك سپردند .
سن المقتدى بهنگام مرگ سى و هشت سال و هشت ماه و هفت روز بود و مدت خلافتش نوزده سال و هشت ماه و دو روز كم بود . مادرش ام ولد ارمنيه بنام ارجوان ( ارغوان ) بود و قرة العين خوانده ميشد و درك خلافت فرزند خود كرد و همچنين خلافت پسر فرزندش المستظهر باللّه و خلافت پسر او المسترشد باللّه را بديد .
فخر الدوله ابو نصر بن جهير ، و سپس ابو شجاع ، و پس از او ابو منصور عميد الدوله ابو منصور بن جهير وزارت او كردند . ابو عبد اللّه دامغانى و پس از او ابو بكر شامى قاضيان او بودند .
دوران خلافت او خيرات بسيار و ارزاق وسيع و عظمت خلافت ، بيشتر از زمان پيش از او بود و چند كوى و برزن در زمان او در بغداد ايجاد شد مانند : بصليه و قطيعه و حلبه و مقتديه و اجمه و درب القيار و خربة ابن جرده و خربة الهراس و خاتونتيين و او خنياگران و زنان فاسد را از بغداد بيرون رانده نفى بلد كرد و كوى آنها فروخته
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 206
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٠٦