را گرفتند و با آن تيغها حجامتش كردند و مرد و مردم از فطانت و هوشمندى محمد در شگفت شدند .
چون يوسف از آن پيش آمد آگاه شد ، خشمش افزون گرديد . و در تلاش خود براى آزار رساندن به محمد پافشارى كرد ، پس گروهى از قوم و قبيلهء او را استمالت نمود و به دو گرايش پيدا كردند ، پس براى آنان كوزههائى از عسل مسموم فرستاد .
آنها نزد محمد رفتند و گفتند كه : گروهى بر ما وارد شدهاند و كوزهاى چند از بهترين عسلها براى ما آوردهاند و ما خواستيم آنها را بشما پيشكش كنيم و آن كوزههاى عسل پيش روى او آوردند ، محمد چون آنها را ديد دستور داد نان بياورند و آوردند و به آنان كه عسل آورده بودند امر كرد كه خود از آن عسل بخورند ، آنها از خوردن خوددارى كردند و خواستند كه آنان را از اين كار معاف دارد و درخواست آنها را نپذيرفت و گفت : هر كس نخورد با شمشير كشته مىشود همهء آورندگان خوردند و تا نفر آخر مردند ! محمد به يوسف بن تاشفين نامه نوشت كه : تو بهر وجه خواستى مرا بكشى .
و خدا تو را پيروز نساخت . از شر خود دست بدار و خداوند تمام مغرب را به تو اعطاء كرده . و به من جز اين كوه چيزى نداده و اين در سرزمين تو همچو خال سپيدى بر جبين گاو سياهى ماند . براى چه آنچه را كه خداوند به تو عطا كرده بدان قناعت نميكنى ؟ همين كه يوسف بديد كه راز او آشكار شده و براى او بسبب استحكام آن كوهستان ممكن نيست بر محمد دست يابد ، پس روى از آن كار بگرداند و ترك او كرد .
بيان تصرف شهر سوسه از اعراب و پس گرفتن آن از آنها
در اين سال ابن علوى عهد و پيمانى كه بين او و تميم بن معز بن باديس فرمانرواى افريقيه در ميان بود نقض كرد ، و با جمعى از اعراب عشيرهء خود ، رو به تميم نهاد و به شهر سوسه از بلاد افريقيه رسيد و مردم آنجا سرگرم كار خود بوده