در بارهء خدا از زبان يك دهاتى خراسانى مىگويد :
امشو بهشت خدا وايه پندرى
طاهر عروس بن شو آرايه پندرى
او زهره كه مىگى خطره ماهره مخه
وز مشترى به زهره خطر خوايه پندرى
ما تموم يوسف و زهره به گنج ابر
از پشت پرده چشم زليخايه پندرى
تا اين كه مىگويد :
تو پندرى خدا مثال فرشته ى
يا نه ، مثال مردم دنيايه پندرى
هستش خدا مثال يكى پادشاه پير
بالاى آسمان تندور پايه پندرى
هر جا كه را مره ادماش با خودش مره
ديوون خونه ش چو حيطه مصفّايه پندرى
اين ابيات حالت طنزى دارد البته مىگويد آنها ( آن مردم روستايى ) اين طور گمان مىكنند . ولى ملك الشعراى بهار در جامعه اين مفاهيم را مطرح مىكند . در داستان موسى عليه السّلام و شبان ، مولوى طنز نمىگويد . و نه تنها مرحله پايين معرفت توأم با اخلاص را بيان مىكند و طنز نيست بلكه ارزش اخلاص را با حد اقل معرفت بيان مىكند .
گاهى هم طنزها چون به مقامات مقدس بر مىخورد بيان كردن آن اشكال دارد . و من كه اشعار فوق را حفظ كردهام فقط براى اين است كه ، در تدريس و بيانات تربيتى بگويم : شعراى عزيز و گرانمايهء ما پا از گليم خود بيرون نگذاريد . طرح مسايل اعلاى الهى با اين گونه بيانات صحيح نيست با اين كه ملك الشعراى بهار در ادبيات فارسى خيلى مقام بالايى دارد و نظرات ادبى او واقعا