در آخر جمادى الثانية لشكريان بغداد شوريدند و به خانه وزير ابو على بن مقله و فرزندش هجوم بردند و شورش آنها شدت يافت اتباع ابن مقله مقاومت كردند و شورشيان چاره ساختند كه كاخ وزير را از پشت نقب بزنند . نقب زدند و داخل شدند و وزير با فرزندش از جانب غربى گريختند . چون سپاهيان ساجيه خبر حادثه را شنيدند سوار شدند و بكاخ وزير رفتند و با لشكريان مدارا كردند آنها هم كاخ را ترك نمودند و وزير و فرزندش بجاى خود بازگشتند . وزير بعضى از ياران ابن ياقوت را بايجاد اين فتنه و شورش متهم كرد دستور داد منادى ندا دهد كه كسى از ياران ابن ياقوت در مدينه السلام ( بغداد ) نماند .
دوباره سپاهيان شوريدند و آن در يازدهم ذى الحجه بود . كاخ وزير را هم از چند جا نقب زدند و غلامان وزير با آنها نبرد كرده مانع شدند . رئيس شرطه ( پليس ) سوار شد و دستور داد زندانها را خوب نگهدارى كنند تا با شورش و آشوب گشوده نشود . پس از آن فتنه خاموش شد .
در آن سال مظفر ابن ياقوت با شفاعت وزير از محبس آزاد شد و براى وزير سوگند ياد كرد كه با او همكارى و يارى كند و ضد او يا فرزندش اقدام و دشمنى نكند ولى چون مظفر نسبت بوزير بسبب كشتن برادرش كينه داشت عداوت را ادامه داد زيرا معتقد بود كه وزير برادرش را سم داده و كشته است .
در آن سال وزير ابن مقله نزد محمد بن رائق نماينده فرستاد او در واسط بود و حمل خواربار را براى خليفه ( شهر خليفه كه بغداد باشد ) منع كرده بود . خليفه هم از او ماليات واسط و بصره را مطالبه كرد . او نسبت بنمايندگان خليفه نيكى كرد و دو نامه بتوسط آنها فرستاد يكى براى وزير و ديگرى محرمانه براى خليفه كه در آن چنين نوشت : اگر مرا بدربار احضار و كارها را به من واگذار كنيد و من ادارهء امور و تدبير مملكت را بر عهده گيرم تمام احتياجات خليفه و مواجب سپاه را تعهد خواهم كرد چون نامه بخليفه رسيد از جواب آن خوددارى كرد .
در آن سال ابو عبد اللّه محمد بن ابراهيم بن عبدويه بن سدوس هذلى از اولاد
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 37
مساهمون: ابن الأثير
ص٣٧