تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 201

مساهمون:

ص٢٠١
همه آنها را گرفت و نابود كرد . يكى از آنها سالار و فرمانده بزرگ كه نامش شيرنجين بن جليس ( شايد شيرين جان يا شير با اضافه باشد ) بود او را دستگير كرد ياران و سالاران براى او نزد عماد الدوله شفاعت كردند كه آزادش كند . گفت : من براى شما داستانى نقل مىكنم و بعد از شنيدن آن اگر صلاح بدانيد او را رها خواهم كرد . آنگاه گفت : ما عده كمى از ديلميان در خدمت نصر ( بن سامان ) در خراسان بوديم و اين مرد ( شيرين جان ) با ما بود كه نصر روزى براى پذيرائى نشست در حالى كه غلامان خود و پدرش بيشتر از ده هزار بودند غير از سپاهيان ( كه عده آنها بىشمار بود ) من ديدم شيرنجين كاردى از غلاف كشيد و در جامه پيچيد و آماده كرد به او گفتم اين چيست و براى چه آن را آماده كردى ؟ به من گفت : ميخواهم اين كودك را بكشم مقصود نصر بعد از كشتن او هم از مرگ نمىترسم زيرا از ايستادن در پيشگاه او ننگ دارم در آن هنگام سن نصر بن احمد بيست سال و ريش درآورده بود . من دانستم اگر او مرتكب قتل وى شود تنها او كشته نخواهد شد بلكه همه ما كشته خواهيم شد من دست او را گرفتم و گفتم من با تو سخنى دارم او را كنار كشيدم و ديلميان را جمع كردم و تصميم او را گفتم آنها هم آن كارد را از او گرفتند . ( آنگاه عماد الدوله بياران خود گفت ) آيا شما ميخواهيد من او را بگذارم كه در پيشگاه اين كودك برادرزاده‌ام بايستد ؟ آنها از شفاعت منصرف شدند و او را بحبس سپرد تا مرد . عماد الدوله وفات يافت و عضد الدوله در فارس ماند و اتباع او بخلاف و ستيز برخاستند كه معز الدوله بوزير خود صيمرى نوشت كه بشيراز برود و از جنگ عمران بن شاهين دست بردارد او بشيراز رفت و ركن الدوله هم رسيد و هر دو براى كشوردارى عضد الدوله قاعده ترتيب دادند . ركن الدوله هنگام رفتن بفارس على بن كتامه را جانشين خود در ملك رى نمود و از اعيان و بزرگترين ياران او بود . چون ركن الدوله بشيراز رسيد اول قبر برادر خود عماد الدوله را كه در