كرده جسد او را خوردند .
گفته شد : او قبل از مرگ به خود مىگفت :
اى محمد تو به آن نعمت و حشم و چهارپايان و كاخ و رخت قانع نشدى تا آنكه مقام وزارت را خواستى و بدان طمع كردى اكنون بچش و بكش بعد از آن گفته خاموش شد . او چيزى جز شهادت و ذكر خداوند به زبان نمىآورد . ابن الزيات ( مذكور ) دوست ابراهيم صولى بود چون بمقام وزارت رسيد از او به زور هزار هزار و پانصد هزار درهم گرفت و مال او را مصادره كرد . صولى درباره او چنين گفت :
و كنت اخى بارخى الزمان * فلما بنا صرت حربا عوانا
و كنت اذم اليك الزمان * فاصبحت منك ادم الزمانا
و كنت اعدك للنائبات * فها انا اطلب منك الأمانا
يعنى تو هنگام خوشى روزگار برادرم بودى چون روزگار بر من سخت گرفت تو نيز سخت شدى كه بستيز من پرداختى .
من هميشه از روزگار نزد تو بد مىگفتم اكنون بسبب ستم تو روزگار را ناسزا مىگويم . من ترا براى سختيها و بليات بهترين ذخيره دفاع مىدانستم اكنون من از ظلم تو امان از تو مىخواهم . با او گفت :
اصبحت من راى ابى جعفر * فى هيئة تنذر بالصيلم
من غير ما ذنب و لكنها * عداوة الزنديق للمسلم
يعنى : من از راى و رفتار ابو جعفر ( زيات ) با وضعى هستم كه مرا بوقوع يك بليه اخطار مىكند .
هيچ گناهى در كار نيست جز اينكه دشمنى زنديق ( كافر كه زيات باشد ) با مسلمان است .