بشار بن برد ( شاعر كور ايرانى نژاد ) صالح بن داود برادر يعقوب را هجا كرده بود كه چنين گفت :
هم حملوا فوق المنابر صالحا * اخاك فضجت من اخيك المنابر
يعنى : آنها برادر ترا صالح بر منبرها بالا بردند كه منبرها از برادرت بستوه و فغان آمده بود . ( لايق منبر نبود ) يعقوب آن ناسزا را شنيد نزد مهدى رفت و گفت :
اين كور كافر امير المؤمنين را هجا كرده است . مهدى پرسيد او چه گفته ؟ گفت :
امير المؤمنين مرا از نقل آن معاف بدارد او اصرار كرد و يعقوب انشاد نمود :
خليفة يزنى بعماته * يلعب بالدبرق و الصولجان
ابد لنا اللّه به غيره * و دس موسى فى حر الخيزران
يعنى : خليفه با عمههاى خود زنا مىكند با چوكان و گو بازى مىكند .
خداوند بما غير از او ( خليفه ) ديگرى بدهد . موسى را به خيزران ( مادر موسى و هارون ) برگرداند .
مهدى فرستاد او را جلب كردند ( بشار را ) . يعقوب ترسيد كه اگر او نزد مهدى برود مهدى را مدح كند و او از خوشى بگذرد . يعقوب كسى را فرستاد كه او را در محل حمارة در آب اندازد . ( او را كشت ) ياقوته ( دختر مهدى ) در گذشت . او آن دختر را بسيار دوست داشت و شيفته وى بود . يكدم او را مفارقت نمىكرد . به او لباس پسرانه مىپوشانيد و همه جا همراه خود مىبرد .
( نام آن دختر فارسى و بانوچه بود كه مصغر بانو باشد ولى ناسخين چون معنى آن را نمىدانستند ياقوته كه مفرد مونث ياقوت باشد بجاى بانوچه نوشته . در طبرى هم باقونه آمده كه باز هم مصحف بانوچه است . در كتاب پرتو اسلام ترجمه همين مترجم تصريح شده كه مهدى در نام دختر خود از ايرانيان تقليد كرده و او را برسم ايرانيان در سوارى و تيراندازى و بىحجابى تربيت كرده بود ) .
چون او مرد مردم براى تسليت و تعزيت داخل شدند . همه متفق شدند كه