بريز و با اين كار نزد كردگار تقرب بجوى . او برخاست كه فرزندش را بكشد ولى ( از فرط هول ) پاى او لغزيد و افتاد . عباس بن محمد ( عم خليفه ) گفت : اگر از تكليف اين پيرمرد بگذرى بهتر خواهد بود . مهدى قبول كرد و دستور داد گردنش را زدند ربيع گفت : اى امير المؤمنين فرزندش را مىكشى و باز به او اعتماد مىكنى ؟ چنين چيزى روا نباشد . او هم او را دور كرد و از او بيمناك شد كه شرح آن خواهد آمد .
بيان رفتن صقلبى باندلس و قتل او
در آن سال يا چنان كه گفته شده در سال صد و شصت عبدالرحمن بن حبيب معروف بصقلبى بدين سبب او را صقلبى مىناميدند كه سرخ رو و بلند قد و كبود چشم بود . ( صقلب - اسلاو ) كه لشكر كشيد كه مردم اندلس ( مطيع بنى اميه ) را را مطيع عباسيان كند .
او از ساحل « تدمير » بدان سرزمين عبور كرد . با سليمان بن يقظان مكاتبه كرد كه او را همراه خود كند و با عبدالرحمن بستيزد و براى عباسيان و خلافت مهدى خطبه كند . سليمان در آن زمان در « برشلونه » بود او قبول نكرد . صقلبى بر او خشم گرفت و بلاد وى را قصد كرد . لشكر او از بربريان تشكيل مىشد و چون با سليمان مقابله كرد تاب پايدارى نياورد و بساحل « تدمير » بازگشت عبد الرحمن هم او را با عده و استعداد دنبال كرد اول كشتىها را آتش زد تا صقلبى نتواند بگريزد صقلبى ناگزير بكوه پناه برد آن كوه در ناحيه « بلنسيه » بود . اموى ( عبدالرحمن ) هزار دينار جايزه براى سر او معين كرد . يكى از بربريان اتباع وى او را غافل كرد و كشت و سرش را نزد عبدالرحمن بود و او هزار دينار بوى داد . قتل او در سنه صد و شصت و دو واقع شد .