اينكه به خانه خود به روى بملاقات او مىروى ؟ گفت : او يار آن مرد است ( يار مهدى و وزير او ) و ما بايد نسبت به او بر خلاف سابق رفتار كنيم و هرگز يارى و مساعدت خود را به روى او نياوريم .
ربيع بر در خانه ابى عبيد اللّه از اول مغرب تا نماز آخر عشا ايستاد تا وقتى كه به او اجازه دخول داد . چون وارد شد ابو عبيد اللّه براى احترام او قيام نكرد . تكيه هم داده بود و ننشست ربيع خواست اقدام و سعى خود را درباره بيعت مهدى برايش شرح دهد او گفت : ما از كار شما آگاه شديم . ربيع ( با آن توهين ) كينه او را در سينه نهفت .
چون ربيع از خانه او خارج شد فرزندش فضل به او گفت : كار اين مرد باينجا رسيد كه نسبت به تو چنين كند و چنان . خوب بود تو از اول نزد وى نمىرفتى و چون رفتى و مدتى منتظر اجازه ورود شدى بهتر اين بود كه برمىگشتى و چون بر او وارد شدى و تكبر و عدم اعتناى او را ديدى خوب بود برمىخاستى و برمىگشتى .
ربيع به فرزند خود گفت : تو احمق هستى كه چنين سخنى را مىرانى و مىگوئى : بهتر اين بود كه نمىرفتى و چون رفتى و اجازه بتاخير افتاد برمىگشتى و چون داخل شدى و براى تو قيام نكرد خوب بود برمىگشتى . صواب همان بود كه من كردم ولى به خدا قسم و قسم خود را تاكيد و تكرار كرد كه من از جاه و اعتبار خود دور خواهم شد و تمام اموال خود را خرج نكبت و طرد او خواهم كرد .
ربيع براى برانداختن ابو عبيد اللّه كوشيد ولى راهى نيافت زيرا او مرد دين دار بود و در كار خود احتياط مىكرد ( مقصود ابو عبيد اللّه پرهيزگار بود ) ولى فرزندش محمد تبهكار بود ربيع از طريق آن فرزند توانست رخنه كند .
پس بمهدى چنين رسانيد كه محمد با يكى از بانوان حرم رابطه دارد علاوه بر اين او زنديق است . اين تهمت نزد مهدى تحقق يافت او را احضار كرد . در آن هنگام پدرش را از نزد خود دور كرد تا فرزند را امتحان كند چون محمد حاضر شد مهدى به او گفت : اى محمد بخوان ( قرآن را ) او نتوانست قرآن بخواند پس پدرش را خواند و گفت : تو مگر به من نگفته بودى كه فرزندم قرآن خوان است ؟ گفت :
آرى ولى او چند سال از من دور شد و فراموش كرد . گفت : برخيز و خونش را
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 307
مساهمون: ابن الأثير
ص٣٠٧