مرزبان بر من چيرگى يافت و آن قريه را از من گرفت . به درگاه تو روى آوردم تا از دست وى دادخواهى كنم . ولى دو سال معطل شدم و دستم به دامنت نرسيد . ناچار پيش وزير تو رفتم و از او در پيش وى شكايت كردم . ولى او هم به فريادم نرسيد . من هنوز ماليات قريه را مىپردازم تا نامم همچنان بر روى اين ملك باشد .
اين منتهاى بيدادگرى است كه ديگرى در آمد قريهاى را بگيرد و من مالياتش را بپردازم . »
هرمز از وزير خويش در اين باره پرسش فرمود و وزير نيز آنچه را كه شاكى گفته بود تصديق كرد گفت :
« ترسيدم كه اگر تو را از اين جريان آگاه سازم ، مرزبان كينهء مرا در دل گيرد و مرا اذيت كند . »
هرمز دستور داد تا از مرزبان دو برابر آنچه از شاكى گرفته بود بگيرند و به صاحب قريه بدهند . همچنين مرزبان تا دو سال براى صاحب قريه كار كند و صاحب قريه او را به هر كارى كه دلش خواست ، بگمارد .
هرمز همچنين وزير خود را از كار بر كنار كرد و با خود گفت :
« وزيرى كه حامى بيدادگران است ، خود به يك نفر حامى احتياج دارد . »
آنگاه دستور داد تا صندوقى بسازند و درش را قفل بزنند و مهر كنند و روى آن شكافى قرار دهند تا ستمرسيدگان نامههاى شكايت آميز خود را به درون آن اندازند .
اين صندوق را هفتهاى يك بار مىگشودند و به بيدادگرىها رسيدگى مىكردند .
هرمز به اين نيز قناعت نكرد و در انديشه فرو رفت و با
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 152
مساهمون: ابن الأثير
ص١٥٢