وقتى پادشاهى او استحكام يافت و قدرت و شكوه او فزونى گرفت ، اشراف و بزرگان از او بيمناك شدند و ناتوانان از دستش به ستوه آمدند زيرا بيش از اندازه خونريزى مىكرد .
مردمى كه گرفتار بيداد او شده بودند سرانجام از دست وى به درگاه خداى بزرگ شكايت كردند و از پروردگار خود خواستند كه زودتر آنان را از چنگ وى رهائى بخشد .
برخى عقيده دارند او در گرگان بود كه روزى بر در كاخ خود اسبى خوش اندام ديد كه همانندش را پيش از آن نديده بود .
دستور داد كه آن را زين بگذارند و لگام بزنند و پيش او ببرند .
ولى هيچ كس نتوانست چنين كارى بكند .
يزد گرد كه چنين ديد ، از كاخ بيرون رفت و به دست خود بر پشت اسب زين نهاد و به دهانش لگام زد و همين كه دم او را بلند كرد تا پاردم را به زير آن اندازد اسب ، لگد سختى به شكم او زد و او از اين ضربه در همان دم جان سپرد .
اسب بيدرنگ گريخت و شتابان از ديده پنهان شد و ديگر كسى از او خبرى نيافت .
اين نشانهء مهربانى خداى بزرگ دربارهء بندگان خويش بود
هامش
[ ( ) ] بقيه ذيل از صفحه قبل :
به قول آنان اين پادشاه مردى ناسپاس و بدگمان بود و اگر در حضور او از كسى به نيكى ياد مىكردند ، بدش مىآمد و در حال مىپرسيد :
« اين كسى كه از او دفاع مىكنى به تو چه خواهد داد و چه مبلغ پول از او تاكنون گرفتهاى » ؟
( ايران در عهد باستان - دكتر مشكور - ص 411 )