« نام تو چيست . »
گياه نام خود را مىگفت .
سليمان مىپرسيد :
« تو به چه كار مىآئى ؟ » باز گياه پاسخ مىداد . اگر براى كشت و زرع بود ، كاشته مىشد و اگر براى دارو بود ، سود آن نوشته مىشد .
روزى هنگامى كه سرگرم نماز بود ، گياهى در پيش روى خود ديد و پرسيد :
« نام تو چيست ؟ » گفت : « خرنوبه . »
پرسيد :
« براى چه كارى رستهاى ؟ » جواب داد :
« براى خراب كردن اين بيت ! » يعنى : بيت المقدس .
سليمان كه اين شنيد گفت :
« خداوند تا هنگامى كه من زنده هستم اين خانه را ويران نخواهد ساخت . پس معلوم مىشود كه نخست نابودى من و سپس ويرانى اين خانه به دست تو است . »
بعد ، آن گياه را كند . و گفت :
« بار خدايا ، مرگ مرا از پريان و ديوان پنهان دار تا مردم بدانند كه پريان و ديوان غيب نمىدانند . »
سليمان گاهى يك سال و گاهى دو سال ، گاهى يك ماه و گاهى دو ماه ، گاهى كم و گاهى بيش ، در بيت المقدس خلوت مىكرد و تنها به پرستش خدا مىپرداخت . هر بار نيز خوردنى و آشاميدنى خويش را همراه مىبرد .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 70
مساهمون: ابن الأثير
ص٧٠