شده ، بنابر اين تو بانى آن نخواهى بود . ولى پسرت ، سليمان ، چون از خونريزى بر كنار مانده ، مسجد را خواهد ساخت . »
از اين رو ، سليمان همين كه به پادشاهى رسيد ، آن را ساخت داود كنيزكى داشت كه هر شب درهاى خانهء او را مىبست و كليدهايش را پيش او مىآورد . و او سپس به نيايش پروردگار برمىخاست .
هنگامى كه مرگ وى نزديك شده بود ، شبى ، كه مانند همهى شبها كنيزك درها را بسته بود ، ناگهان مردى را در خانهء خود ديد .
از او پرسيد :
« چه كسى تو را درين خانه راه داده است ؟ » مرد در پاسخ گفت :
« من كسى هستم كه در كاخ پادشاهان ، بدون اجازهء ايشان داخل مىشوم . »
داود كه اين سخن ازو شنيد ، پرسيد :
« آيا تو عزرائيل هستى ؟ » جواب داد :
« آرى ! » پرسيد :
« پس چرا پيش ازين به من پيام نفرستادى و آمدن خود خبر ندادى تا براى مرگ آماده شوم ؟ » عزرائيل در پاسخ گفت :
« من پيش از اين پيك و پيام بسيارى براى تو فرستادم . »
پرسيد :
« پيكهاى تو چه كسانى بودهاند ؟ »
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 36
مساهمون: ابن الأثير
ص٣٦